ساعت شش صبح

ساعت شش صبح ..از سرما توی خواب و بیداری دنبال پتو می گشتم .. آخر با پا و زانو و ... چپ و راست کردن بدنم کشیدم روم ..می شد بوی نا و بارون نم زده رو حس کرد ..حس کردم توی پاییزیم ..خیلی بوی خوبی توی اتاق پیچیده بود ..انگار تموم طراوت حیاط و درخت مو که زیر پنجره اتاق تاب برداشته اومده بود تو اتاق ...هنوز هوا روشن نشده بود ..تا یادم افتاد به کارایی که باید انجام بدم همه خواب دمه صبح از سرم پرید .. چقدر هوا خوبه !!!! ..
تار های خورشید هم کم کم داره از لای ابری می زنه بیرون ...نه نه ...داره ریز ریز بارون می آد هنوز ...نه نه ...بارون تند شد الان ...نه بابا ...
بارون قطع شده و یه نسیم مایم و خنک می زنه ...ای بابا ...بازم ابرا دارن می رن کنار ...نخیر ...بارون نم نم شروع شد ...این چه وضعشه !!!!!!!!!!!!!!!! اصلآ من چی کار دارم داره بارون تند می آد یا نم نم !؟!؟!؟به من چه که هوا ابریه یا نیمه ابری ....فرض می کنیم همش با همه ...هر چی هست خوبه !!!
از اون روزا بود که تا بیدار می شی می گی ...چه روزه خوبی !!!!با یه نفس عمیق و یه کش و قوس می پری سر کارت ...امروز از صبح تا حالا هزار و یکی ماجرا داشتم ولی نمی دونم کدوم رو بنویسم ...بالانسبت الان شدم مثه شپش ... شایدم بدتر ... میکروب ...دو روز نری دوش بگیری بهتر از این نمی شه ...برای همین بهتر بجاری درج وقایع برم یه دستی به سر و روی خودم بکشم .....
..
..
همین !

  |  حسین  |    |  ۹ شهریور ۸۴
زندگی هم عجب چیزیه


زندگی هم عجب چیزیه ...خیلی مهیج تر و سرگرم کننده تر از اون چیزیه که فکرش رو کنی ...البته نباید منکر این قضیه هم بشی ... که ممکنه یه دفعه از اون بالا با کله بیای فرقه زمین ...حتی اگه با مخ نیای و پهن نشی حداقل با اون شیرجه ایی که سمت قعر می زنی ممکنه تموم شهامتت آب بشه و خلاصه مجبور بشی خودت رو اساسی و درست و حسابی جمع و جور کنی ...امروز چرا اینجوری بود !؟؟؟!؟!؟!؟!همه چیز طبق برنامه پیش می رفت ...
یعنی هنوزم پیش می ره ... ولی امروز یه جوری بود .....از همون اول هم همینطوری بود ...
دلم بی خودی شور می زد ... واسه یه کلی چیز میز ...بدبختی یکی دوتا که نبود ...اینقدر بهشون مشغول شده بودم که خودمم فهمیدم یه ذره غیره عادی داره می زنه ...تا آخر صدای اهله خونه درومد ...اینقدر تلقین کردن که چی شده ؟!؟!؟چی شده ؟!؟؟!چی شده؟!؟!؟! که آخر خودمم داشت کم کم باورم می شد که نکنه جدی جدی یه چیزی شده باشه ...آخرم رفتم بیرون و قدم زدم ...وگرنه به این زودیا نمی تونستم با خودم کنار بیام که چرا اینجوری شدم ...دلم شور می زنه !!!
نگرانم ... !!!ذهنم مشغوله ... وقتم هم بدتر ...تموم زندگانی لذت بخش تر از همیشه است .. ولی بازم یه چیزی کمه !شاید بخار همینکه دلم کم و بیش شور می زنه ...چقدر توی این پست هی گفتم شور می زنه ٬ شور می زنه ٬ شور می زنه ...مثه پیرزنا ... !

امروز به فواید بلاگ نوشتن پی بردم ..
حالا بعدآ می گم یکی از فایده هاش چیه !!!!!
البته شاید یه سالی طول بکشه ...

  |  حسین  |    |  ۷ شهریور ۸۴
تاحالا فضولی کردین ؟


تاحالا فضولی کردین ؟!؟!؟!؟؟! مثلآ رفته باشین و دفترچه خاطرات دخترخالتون رو دزدکی بخونین ...
چرا کاره بد ؟!؟!؟!؟!؟!

  |  حسین  |    |  ۶ شهریور ۸۴
این چند روزه به طرز سرسام آوری


این چند روزه به طرز سرسام آوری بانک بازیهام شروع شده ...
مار از پونه بدش می آد دمه در خونش سبز می شه ..
شده حکایت ما !!!! با کلی سلام و صلوات و فوت کردن به نگهبان دمه در بانک ٬ در رو باز کردم ...
خدا خدا می کردم که یا خلوت باشه ... یا اینقدر شلوغ که بی خیال بشم و برم ...
خدا هم بنده محتاجش رو که پا برهنه اومده بود دمه خونش رد نکرد ..
البته باید عرض کنم که خلوت نبود ...
بلکه اونقدر شلوغ بود که باید بی خیال می شدم و می رفتم .. ولی بازم گفتم یه نوبت بگیرم ... اومدیم و زیادم جلوم آدم نبود ...
خلاصه برگهء شماره ام اومد توی دستم ...
کاش نمی یومد تو دستم ...
شمارهء ۲۴۶ ...
تعداد نفرات منتظر در صف : ۱۳۱ نفر ...
مدت زمان انتظار : ۱۵۱ دقیقه ...
خیر سرشون آمار دقیق می خوان بدن دست مردم ...
تا آمار مذکور اومد جلوی چشام درمورد رفتن و عطاش رو به لقاش بخشیدن شک نکردم ...
داشتم آخرین نگا رو درو ورم می کردم که ببینم این همه جماعت بیکار چرا هنوز ایستادن و به چه امیدی منتظرن ...
جالب بود !!!!!
هشتاد درصد مردمان منتظران خانوم ودختر خانوم بودن ..
دیگه برام مسجل شد که تا دو ٬ ‌سه ساعتی باید بیکار باشم و بیام اینجا بایستم ... یه دفعه یه خانوم مسن اومد کنارم ...
ـ پسرم ٬ نوبت چندمین شما ؟!
ـ اممممم ... ۲۴۶ .
ـ بیا عزیزم ٬ من نوبتم رو می دم به شما ...
برگهء نوبتش رو بهم داد ...
یه نگا به شماره کردم ...
به به !!! ۱۴۱ .. خودش ۱۰۵ نفر پیشرفت داشت ..
همه خانوما انگشت تعجب بر دهان گرفته بودن که ای کاش اونا چشمه این خانوم رو گرفته بودن و نوبت اونا جهش ۱۰۵ نفری پیدا می کرد ...
در حالی که از شدت ذوق تورم بهم دست داده بود ٬ یه تشکر صمیمانه مادربزرگانه نوگانه خدمت خانومه تحویل دادم و شروع کردم برنامه های چند ساعت بعدم رو ورق زدن ...
ولی بازم نمی تونستم بخاطر یه کارت اعتباری یه ساعت توی صف بیاستم ...پیرمرد اومد پشتم .. با ظاهری اتو کشیده و مرتب و .....
ـ آقا نوبتتون چنده ؟!
ـ والااااااااااااااااا ... یدونه ۱۴۱ ... یه دونه هم ۲۴۶ .
ـ نوبته من ۲۶۰ ه ... باید یه فکری برای این شعبه بکنن .. همیشه همینطوریه !
یه دفعه بحث و زدن توی سر این و اون شروع شد .. یکی مملکت ... یکی ریس بانک ... یکی رئیس جمهور ... یکی مردم ... یکی کارکنان بانک ...
خلاصه هر کی زد توی سره یه بنده خدا ( یا بندگان خدا )‌ ٬ در عرض چند دقیقه مقصر شلوغی بانک داشت به جاهای باریک کشیده می شد .
آمریکا و عراق و ..... :))‌ !از بیکاری ٬ همه نوبت هاشون رو برای هم می خوندن ...
۲۳۵..۲۵۳...۲۲۶...۲۰۱....
من و پیرمرد فقط گوش می دادیم ..
آخر دیگه دوووم نیوردم ..رو کردم به اون مرد مسن ...
ـ من چندتا کار واجب تر دارم باید برم تا حداقل به اونا برسم ...فکر کنم یه نوبت ها بیشتر به دردتون بخوره ..
پیرمرده چه حالی کرد !!!!!!!!!!!!!!!اینقدر که چندتا خانومی که دوروبرمون بودن گفتن :‌ نوبتتون چند بود !؟
تا من اومدم بگم .. پیرمرد مغرورانه گفت : ۱۴۱ ! تابلو رو نگا کردم .. نوبت ۱۲۵ خونده شد .
هر کسی غرغر نکنه و خودش رو با شرایط وفق بده .. خب ..
اینطوری بعضی وقتا هم شانس می آره . بازم خوشحالم اون بنده خدا ٬ ۱۱۹ نفر کمتر منتظر می مونه ..

  |  حسین  |    |  ۱ شهریور ۸۴
آدم بدی شدم


آدم بدی شدم ...اینو تموم اعضا و جوراحم داره حس می کنه ...
دست هام همون دست هاست ٬‌ باهاشون همون کاری رو می کنم که قبلآ می کردم .
پاهام همون پاهاست ٬‌ باهاشون همون کاری رو می کنم که قبلآ می کردم .
گوشام همون گوشاست ٬‌ باهاشون همون کاری رو می کنم که قبلآ می کردم .
چشمام همون چشماست ٬‌ باهاشون همون کاری رو می کنم که قبلآ می کردم .
بدنم همون بدنه ٬‌ باهاش همون کاری رو می کنم که قبلآ می کردم .
آدم بدی شدم ...ذهنم همون ذهنه ... ولی دیگه باهاش اون جوری فکر نمی کنم که قبلآ می کردم . عقیده ام همون عقیده است ... ولی دیگه اون اعتقاد رو ندارم که قبلآ‌ داشتم . شاید ایراد از منه ...که چیزی رو بدون دلیل و منطق قبول نمی کنم ...یعنی شاید ایراد از منه که دوست ندارم ذهنم یه چیزی باشه و عملم یه چیزه دیگه..فعلآ تفکرم عوض شده ... ولی اونقدر قوی نشده که بخواد روی اعمالم آشکار بشه ..
آدم بدی شدم ...با اینکه اصلآ دوست ندارم به گذشته برگردم ولی اگه ببینم بازگشتم باعث می شه ٬ بشم همون آدم قبل حرفی برای عقب رفتن ندارم ...
راستش فکر کنم از این حالت بخوام خودم رو عوض کنم یه ذره سخته .. ولی می دونم اگه الان یه تکون بخودم ندم دیگه هیچ وقت نمی تونم ...
آدم بدی شدم ...یه حس بدی دارم ...از اون حس های بد ...خیلی بد ... !البته نه به اون بدی ...نمی خوام بگم می خوام توبه کنم ...
ولی باید یه تصمیم اساسی بگیرم ... یه کاری که همون تاثیر توبه رو داشته باشه .....تصمیم اتخاذ شده :‌ امروز ... مورخ آخرین روز مرداد ماه ...
به مدت یک ماه ....کارای زیر مو به مو انجام می شه ... التبه نه !!!یه کار رو بتونم انجام بدم همه چیز خودبخود درست می شه ...همون یه کار همه چیزو کمافی السابق درست می کنه ...امیدوارم تغییری که میخوام بکنم .اگه از این طولانی تر بشه .................... باید درستش کنم ٬ ... نمی شه که اینطوری ناجور بمونه .
خدا آخرت عاقبت ما رو بخیر بگذرونه ... جالبش اینه که هنوز همه می بینن که من همون آدم قبلی ام ...
ولی خودم برای خودم راضی کننده نیستم ...
تغییر کردم ..
تنها تغییر است که تغییر نمی کند ..
اینجا یه تغییر دیگه هم کرد ...
ایناهاش .. این پایینه !!..
دیدی !؟

  |  حسین  |    |  ۳۱ مرداد ۸۴
اینم از مرداد امسال ..


اینم از مرداد امسال .. نمی دونم چرا اینقدر زود و تندتند تموم شد ..مرداد امسال اونقدرا هم گرم نبود ..سال های قبل تو سره سگ می زدی حاضر نبود ساعت ۱۲ ظهر به بعد بیاد توی خیابون ..ولی امسال بارون هم زد که دیگه عین الیقین مون رو تبدیل کرد به حق الیقین ... !مرداد خوبی بود .. دستش درد نکنه ......با اینکه خیلی روزا از نظر فکری خسته شدم ولی هیچ وقت از خستگی جسمی و روحی دیگه خبری نبود ...خوب بود ...
امیدوارم که مرداد سال دیگه بهتر هم بشه .. البته دیگه برف نیاد ..همون داغ بودن خوبه ...یه جوری که در شان ماه وسطه تابستون باشه ...کلآ خیلی ماه پر باری بود ...چندتا کادو هم رسید که خدا بده برکت !!!!به مناسبت روز پدر هم یه کادوی دیگه هم گرفتم .. اونم چه کادویی ... از چیزی که برای بابا خریده بودم که بهتر !!!! چه تحویلی گرفته بودن ..یا شاید می خواستن من رو جو زده کنن واسه بابا شدن .. :)) ..یعنی برای جوگیر شدن جهت آستین بالا زدن ..خلاصه اولین کادوی روز بابا رو امسال مورخ بیست و هفتم مرداد ماه سال یک هزار و سیصد و هشتاد و چهار دریافت نمی دونم .. ( ‌۵ روز بعد از تولد بیست و سه سالگی ) دوست دارم بنویسم که بمونه ٬ ..... یه ادکلن ..... هوار تومنی !!!شاید وقتی آخرین کادوی روز بابا رو گرفتم برای بوش باز این حوالی بپیچه .....
نمی دونم چرا باز هوس جاده زده به سرم ..
دلم یه مسافرت می خواد...البته یه جایی که تاحالا نرفتم ..
نمی دونم کجـــــــــــــــــا ؟!؟!!
مهم جاش نیست ..
مهم رفتنه ... دل کندنه ...
اصلآ نمی دونم دل کندن از چی ...
این روزا بدجوری وسوسه دل بستن داره تهدید می کنه ...
همچنان آزاد !!!!!!!!!
..
..
..
این روزا مثه بلا نسبت عقل و هوش به باد رفته ها همش یه بیت شعر رو تکرار می کنم ...
شاید آخرین روز مرداد نوشتم ..
امروزم کلی کار دارم ...
سررسید داشتن هم خیلی به درد بخوره هــــــــــــــــــــا ...
همه کارات رو می نویسی که مطمئن باشی تا همشون رو انجام ندادی روز حق نداره تموم بشه ..
حتی اگه ساعت از ۱۲ شب هم بگذره و رسمآ‌ بشه فردا ..
بازم یه بویی می آد ...
بوی دیر کردن ..
برم تا باز مثه دیروز فردا نیومده ... !!!

  |  حسین  |    |  ۲۹ مرداد ۸۴
از بس توی تخت خواب رفتم


از بس توی تخت خواب رفتم اینور و اونور دیگه حوصله ام سر رفت ...تا اونجایی که یادم می اومد هیچ جایی دیده نمی شد ... ولی حالا اونقدر چشام به تاریکی عادت کرده بود که آدم فرک می کرد همه جا روشنه ...با پتو و بالش و اون یکی بالش انواع و اقسام حالات و situation ها رو طراحی و پیاده سازی کردم ... اما دریغ از یه حالت برای خوابیدن .. شاید از اینکه زیادی راحت بود خوابم نمی برد ..نمی دونم چرا اینقدر برای رسیدن به اهدافم بی قراری می کنم ....یعنی حتی نمی تونم بخوابم ....تاحالا اینقدر اونا رو نزدیک نمی دیدم ... منظورم اهدافم هستن !!!خلاصه اینقدر فکر و حرف و نقشه و هدف و برنامه ریزی و .....اومد توی ذهنم و تخلیه شد که دیگه نا نداشتم برای نفس کشیدن فکر کنم ...دیگه داشت پلکام سنگینتر از قبل می شد ....
فکر کنم دیگه وقت خواب بود ..چقدر حسه اینکه داری بعد از سه ساعت بی خوابی خوابت می بره خوبه ...لحظه لحظه خوابیدنت رو حس می کنی ...
کم کم خوابم می برد ....دی دی دی دی .. دی دی دی دی .. دی دی دی دی صدای موبایل کوک شده بلند شد ..
ساعت شش ...کلی کار باید انجام بدم .. اخه کی کله صبح قرار می ذاره ؟!؟!؟ اونم تو تابستون ..یه قولی به خودم دادم ........
اونم اینکه موفق بشم .....می دونم می رسم ...آدم بدقولی نبودم مخصوصآ وقتی پایه خودم گیره :)) ........
فردا رو بگو ... نه پس فردا رو بگو ...
البته می دونم اونقدرا هم اتفاق خاصی نمی افته ...
فقط یکی به جمعیت گشنهء دنیا اضافه شد ..
حالا کم و زیادش دیگه نمی دونم ولی این بیست و سه ساله که خوش گذشته ...

  |  حسین  |    |  ۲۰ مرداد ۸۴
حداقل با خدا

حداقل اونقدر با خدا صمیمی باش که اگه* اگه *اگه *زبونم لال *روم به دیفال *خدایی نکرده *گوش شیطون کر *بلا به دور یه روزی دولت سعادت دنیا چپکی چرخید و بر وفق مراد نبود روت بشه که صداش کنی.
بگذریم که اینقدر هوای بنده هاش رو داره که صداش هم نکنی خودش بر می گرده تازه این توی که ازش برگشتی نه اون .
کلامون رو قاضی کنیم بعضی از ما ها فکر اون موقعی رو نکردیم که جز خدا هیچ کس رو نداریم.بازم اگه فکر نکردین هم نکردین.خودش هوامون رو داره.اونقدر باهاش رفیق هستیم که ازش انتظار کمک داشته باشیم‌؟!
من به خدای بهشت ایمان دارم نه به خدای جهنم.
* : آدمیزاد آسیب پذیرترین موجود روی زمین ... وقتی مورچه زیر باری که ۵۰ برابر وزن خودشه کمرش نمی شکنه و گربه از ۴۰ متر می افته آخ نمی گه.(حالا بگذریم که مخش N برابر خودش رو بلند می کنه)

۱.هر چی خواستم تا آخر هفته گردگیری نکنم نشد.۲.ترم تابستون خیلی حال داد شروع نشده داره تموم می شه.۳.کارآموزی از اون بیشتر داره حال و حول خیرات می کنه.۴.اولین قدم برای عملیات مقدس معافیت از سربازی هم برداشته شد.فکر کنم به هفت خوان رستم گفته زکی!اونقدر قر و قوورش دادن که مثلآ آدم رو پشیمون کنند.۵.مامان جان به مناسبت روز مادر و گرفتن هدیه خودشون فرمودن که اصلآ ‌باید و بهتره که برم سربازی و خدمت مقدس انجام بدم..تا مرد (مرد تر) ‌بشم....یاد اون شعره افتادم که می گه :
سربازی من رو مرد زندگی نکرد اما پدر رو دروغ گو .
(البته بلانسبت مامان جان گل ما .. ما مخلصش(mokhless) هم هستیم)
به همه دوستای جدید لینک دادم...اگه این بغل لینکتون رو دیدین بهتون بازم سر می زنم..اگه هم ندیدین خب گریه نداره بگید تا بذارم !

  |  حسین  |    |  ۲۰ مرداد ۸۴
این روزا حس می کنم

این روزا حس می کنم وارد یه مرحله جدید از زندگی شدم ..فکر می کردم وقتی که دانشگاه تموم بشه دلم براش تنگ می ره ..
ولی فعلآ که هیچ احساس بدی نسبت به اینکه دیگه دانشگاه و کسایی که می دیدم رو دیگه نمی بینم ٬ ندارم .. ایراد شاید از من باشه .. ولی شایدم ایراد از یه جایه دیگه باشه ..درهرحال هنوز اونایی که سرشون به تنشون می ارزید رو می بینم .. شایدم بیشتر از روزای دانشجو بودن می بینمشون ..به طور خیلی خیلی مفتضحانه ایی سرم شلوغ شده .. فکر می کردم وقتی تموم می شه دیوونه می شم .. ولی الان می بینم که همه چیز دست خوده آدمه ..
اینکه بخوای از یه چیزی و یه کسی خدا بسازی ... یا اینکه دو هفته بگذره و ببینی اصلآ ده ثانیه هم به موضوع خاصی فکر هم حتی نکردی ..
عملآ برگشتم به دوران وحش ام .. ..یاغی ... ..آزاد ...یه بنده خدایی همش می خوند : دیگه هیچ کس دلمو نمی بره ...
شده حال و اوضاع زندگیه ما ....


بعضی وقتا خدا رو هم شکر می کنم ..
..
..
..

  |  حسین  |    |  ۱۹ مرداد ۸۴
پارسال . یه هفته قبل تولدم بود ..


پارسال . یه هفته قبل تولدم بود .. شب ٬ اخبار گفت که آخر هفته بارش شهاب سنگ داریم ..دقیقا می شد شب تولد من .. :) ... !همون شبی که رفتم جمشیدیه ... ! خوب بود .. یعنی خاطره خوبی بود .. پنجاه تا شهاب دیدم ... می گن وقتی دیدی یه شهاب افتاد هر آرزویی بکنی ردیف می شه ... والا من که از اون پنجاه تا آرزو فقط ده تاش درست شد .. البته آروز که نه .. ولی بهرحال مهم بودن که اومدن توی کله ام ..
دیشب هم داشتم می رفتم بیرون .. کفش به پا و سوئیچ به دست دمه در خونه باز اخبار گفت آخر هفته بارش داریم .... :))‌ !!آخر هفته هم باز می شه شب تولده من ... :دی !! ...خدا عجب داره شرمنده می کنه هاااااااااااااااااااااااااااااااااااا ...خدا ٬ حالا لازم نبود همش آسمون رو واسهء تولدم شهاب باروون کنی ..
واقعآ لطف داری .. :)))))) ..دیروز یه برخوردی داشتم با یکی ..
نمی دونم این اجناس مونث به چی دلشون خوشه !؟؟!؟!؟ ..
واقعآ مایهء‌تاسف بود ..
نفر بعد !!!!!!!!!اگر هنوز بالای سرت ابری می بینی
برای اینه که روحت هنوز اونقدر بالا نرفته
همیشه به یاد داشته باش
بعد از ارتفاع معینی
دیگر ابری وجود ندارد


  |  حسین  |    |  ۱۵ مرداد ۸۴








   
   
© 2005-2006  All Rights Reserved www.karebad.org