..........
محلهء ما ..........
با کوچه های خلوت و پر از درختش ...... با جوی(جوب) های پر از صدای آبش .......
جوووووووووووووووووووووووون می ده واسه قدم زدن ........
مخصوصآ شبای جمعه ........
هر کی رو ببینی آروم آروم همینطوری طی طریق می کنه ...
دستت رو می ذاری توی جیبت و نگات رو می دوزی به آبی که از زیر درختا رد می شه ...
تک و توکی هم نور ماشینی از بغلت رد می شه ...
چقدر شبا سوت و کوره ...
آدم دلش می گیره ... البته بیشتر باز می شه ...
..
..
..
هر وقت یه مشکلی بدی پیش می آد کافیه یه شب قدم بزنم ...
توی همون کوچه پس کوچه هایی که بدترش رو گذرونده بودم ...
خوبیه عوض نکردن خونه همینه !!!!!!!!!!!!!!!!!
اگه یه روزی دلت از چیزی گرفت ٬ کافیه به چیزی نگا کنی که یادت بندازه این مشکل چیزی نیست که بخواد زندگیت رو حتی یه ذره تحت تاثیر قرار بده ...
امشب فکر کردم ... دیدم ...
واقعآ هیچ مشکلی اونقدر گنده نیست که بخواد ناراضی و ناامیدم کنه ...
..
..
..
واقعآ نمی دونم چرا اینقدر به این زندگی لعن و نفرین می فرستن ؟!
قبول دارم بعضی وقتا زندگی سگی می شه ... اونم یه زندگیه سگیه تمام عیار ... ولی اونقدرا هم بدک نیست ...
بد نمی گذره ... یعنی با بدی هاش هم خوش می گذرونیم ...
اگه واقعآ هم غیر قابل تحمل شد ٬ بازم خم به ابرو نمی آریم و زندگی می کنیم ...
تا یه روزی بیاد فشار الان رو تلافی کنیم ...
..
..
..
اصلآ زندگیم جای حسرت و گلایه و غرغر کردن رو نداره ...
به این خوبی !!! مگه چشه !!!
می تونست با اومد یکی کامل بشه که خب ٬ نشد .
اجازه می دم بعدآ با لبخند یکی دیگه ٬ قشنگ تـــــــــــــــــــر بشه ...
مهم یاد گرفتنه دوست داشتنه ...
که یاد گرفتم ... اممممممممممممم .....
بقوله م. « حالا نخواست که نخواست ... قدر خودت رو بدونی بسه »
وگرنه این روزا هر کی ع ا ش ق می شه و فردا فارغ ...
زندگی به این توپـــــــــــــــــــــــــــی .... !!!!!
..
..
..
باید بینی کی این وسط ضرر کرده ...
اگه تو بودی باید هم ناراحت باشی ... اگه نه ................... !!!
هر چی فکر کردم تا دلیل ناراحتیم رو بفهمم نشد ... یعنی دیدم بی دلیله ... !
..
..
..
می دونم این روز شمار نوشتن ها بعدآ به دردم می خوره ... واسه همین روز به روز می نویسم .. حتی وقتایی که نتونم سرم رو بخارونم .. ارزش بیدار موندن و توی تاریکی نوشتن رو داره ... حتی روزایی که مجبورم با یه نوت بوک بدون برچسب فارسی بنویسم .
..
..
..
چند سالته ؟!؟!؟!؟!؟!؟
بیست و دو . یعنی بیست و دوم مرداد امسال بیست و دوسالگیم تموم می شه ...
تازه اوله زندگیمه ...
مرحله اصلی زندگانی ...
بیست و دو سالته ...
بیست و دو سال زندگی کردن بس نیست !؟
فکر کنم کافی باشه تا راه زندگی کردن رو یاد گرفته باشم .
خب ٬ یاد گرفتم ...
می دونم از زندگیم چی می خوام ...
چرا امشب و صبح می کنم و چرا صبح رو شب ...
..
..
..
بقول فیلما .... : ??!?! who cares ــ
توی این چند ماه ... تقریبآ از ترم اول امسال ...
این چند روزه چقدر این جمله رو با خودم تکرار کردم ... ??!?! who cares
..
..
..
از مهر و آبان ... یه چیزه دیگه هم به موردهای قبلی که یاد گرفته بودم اضافه شد ...
به کسی که بهت اهمیت نمی ده ٬ هیچ ارزشی قائل نشــــــــــــــــو .. !
می دونم خیلی نامردیه ....
می دونم خیلی یه جوریه ....
ولی وقتی بهش درست و حسابی فکر کنی می بینی عینه حقیقته ...
اهمیت دادن هم ممکنه از چیزای بی اهمیت شروع بشه ...
یه راه دادن (موقع رانندگی) .. یه سلام کردن .. یه دست دادن .. یه نگران حالت بودن .. یه کمکی کردن .. یه همزبونی کردن .. یه همدلی کردن ..
..
..
..
گفته بودم آدم قانعی ام ...
یه روزی یه نگاه رو هم نشونه اهمیت می دونستم .
حتی نگاه ٬ اون پیرمرد خیابون خواب و خونه بدوش رو ٬ که توی اون سرما می آد ٬ به من پتو و آتیش داغ تعارف می کنه . بنده خدا فکر می کرد توی اون سرما اگه کسی قدم بزنه یعنی دنبال یه جای گرم برای خوابیدن می گرده ...
شایدم درست فکر می کرد !
چقدر ازش تشکر کردم و اونم چقدر با تحویلی که من گرفتم کیفوووووووور شد ..
اما حالا ...
نگاه همون آدمی که از دار دنیا یه کارتون و یه پیت حلبی و چندتا چوب نداره رو به نگاه خیلی ها ترجیح می دم .
نگاه های بی اهمیتی که می بینم ...
نگاه های بی ارزشی که .................
..
..
..
نمی دونم دفعه بعد بازم سر کدوممون بالاست و نگاه می کنه ...
چقدر دوست داشتم نگاه هر کسی واسم بی ارزش می شد ٬ چشمای اون همیشه مهم می موند .
بی خیال ...... ??!?! who cares ........ !!!