آخه یکی نیست بگه اینم

آخه یکی نیست بگه اینم موقع درد گرفتن گوش بود ...
نمی دونم چم شد یه دفعه ..
اوضاع و احوالات در عرض ۲ روز کون فیکون شد ...
دیشب اون یکی دکتر فامیل هم اومده بود یه سری بهمون بزنه ...
دید و یه نسخه اجمالی پیچید ...
..
..
..
اما ... امروز دیگه تحمل نکردم ...
رفتیم بیمارستان خواهر جان ...
خوبه آدم بعضی موقع ها یه خانوم دکتر همراهش باشه ....
دربون در که اول گیر داد ... کارت خواهر جان رو نشون دادم و گفتم : اورژانس !!!
خلاصه تحویلات شروع شد ...
رفتیم توی بیمارستان و ...........
چقدر از محیط بیمارستان بدم می آد ... یه جوری ...
به قول دکتره خونمون پزشکی فقط پرستیژ داره ... وگرنه آخرش مریضا بازم بد و بیراه نثار دکترشون می کنن ...
جات خالی ...
یه سورزن ورداشت و افتاد به جووونه گوشم ...
یه عمل سرپایی بدون بی حسی موضعی دیگه بهتر از این نمی شه ...
گفتم آقای دکتر آرومتر ... !!!
مثلآ خواست باهام حرف بزنه که یادم بره چقدر داره با سرنگ و سوزن بیچاره ام می کنه ...
گفت :‌درس می خونی ؟
ـ با اجازتون .
ـ حتمآ فنی هم هستی ؟‌
ـ دقیقآ .
ـ نمی خوای بگی که کامپیوتر می خونی ؟! درسته ؟!
ـ شما با این پیشگویی تون چرا رفتین پزشکی ؟!
ـ به همون دلیل که خواهرتون اومده .
ـ شما که تا اینجاش رو درست گفتین نرم و سختش رو هم بگین ...
ـ نه .. بهتره سابقه درخشانم رو خراب نکنم ... ولی سخت کار می کنیم ما !!! حتمآ‌شما نرمی ؟!
ـ :)))))‌ ... بله آقای دکتر .. نرمه نرمم !!! ... فقط یواشتر ... .
خلاصه ...
الان هم دوتا کپسول خوردم یکی از اون یکی گنده تر .....
با تمون این حرفا اصلآ از بیمارستان خوشم نمی آد ... محیط افسرده ایی داره ...
هر وقت می ریم دفتر ٬ کلی شارژ می شیم ... نه کسی سرم خورده ٬‌نه کسی خونیه ٬ نه کسی آه و ناله می کنه ...
به قول استاد پاتولوژی خواهر جان ... پزشکی فقط پرستیژ داره !!!!
آقای دکتـــــــــــــر داره و خانوم دکــــــــــــــــــتر !!!
..
..
..
می گن توی زمان های سختی و مشکلات آدم خدا رو نزدیک احساس می کنه ...
نه بخاطر گوشم ... اون که با تموم دردش اصلآ به حساب نمی آد ..
بخاطر شبای امتحان .. اونم یه امتحان مثه مهندسی نرم ۲ ....
خدا چند شبیه توی اتاقم لنگر انداخته کرده و ....
..
..
..
اینقدر بهم نزدیکه که ٬‌ بعضی وقتا می گم ..
خدا جووون .. خیلی مخلصیمـــــــــــــــااااااااااااا ...
خیلی دوست دارمــــــــــــــــــــاااااااااااا ... خیلی خوبیــــــــــــــــــاااااااا ...
... ولی یه ذره برو اونورتر ....
جا رو تنگ کردی !!! :))

  |  حسین  |    |  ۶ تیر ۸۴
داره می میره دلم


داره می میره دلم ... واسه مخمل نگات ...
همه رنگی رو شناختم ... من با اون رنگ چشات ...
فعلآ تا بعد از امتحانات بهتره ذهنم رو درگیر چیزی نکنم که بعدآ بفهمم چی کار کردم .. :) ..


می گن زندگی آدم یه فیلمه دروغ نمی گن ...

یه بنده خدایی از بچه ها می خواست بره کانادا ...
از لندن ....
اگه گفتین عوض ونکور از کجا سر دروردن ؟؟؟
اسپانیا .. :)) ..
حالا هی بشینین تنها در خانه رو از شماره یک تا سه هزاربار از تلویزیون ببینین ...

اخبار انتخاباتی ...
دوره اول ...
اگه از چند نفری بگذریم ٬ کل خونواده به معین رای دادن .. ولی نمی دونم چرا اینجوری شد !؟؟!؟!
حالا دوره دوم ...
والا نمی دونم ... حالا تا پس فردا کی زنده اس کی مرده !! ...

چقدر از این جمله بدم می آد ... حالا تا فلان موقع کی زنده اس کی مرده .. !!؟!؟
آخه اینم شد حرف ...
آدم همیشه زنده اس .... حتی وقتی با تمام احترامات زیر خاک ... :) ..
من که حالا حالا ها نمی خوام به جناب ازرائیل زحمت بدم ..
آدم باید جوری زندگی کنه انگار تا ابد می خواد به زندگیش ادامه بده ..

  |  حسین  |    |  ۲ تیر ۸۴
تابستون نیومده


تابستون نیومده
گر مرد رهی غم مخور از دوری و دیری ...
دانی که رسیدن هنر گام زمان است ... :) ... !!!

اینو خیلی جاها خیلی نوشتم ... اما فعلآ نرسیدم ....
این زمان کی می خواد هنرش رو به ما هم رخ بنمایان کنه خدا می دونه ..


چه تابستون خوبی ... هنوز شروع نشده داره بهم خوش می گذره ...
دست کسی که یه اکانت مجانی علاوه بر اون یکی اکانت مجانی که داشتی بهت داده درد نکنه ...

یه چیزی رو فهمیدم ...
من یه بعد داشتم ... یه وجهی که تا حالا کشفش نکرده بودم ...
امروز ... نه دیروز ... شایدم سه روز پیش کشفش کردم ...
عجب بعد جالبی بود ... !!!
خوشحالم هنوز برای خودم جدیدم .. چه برسه به دیگران ..
:) ..

امروز اولیش بود ...
قبل امتحان هیچ حسی نداشتم ...
بده یا خوب !!!!
استاد سر امتحان اومد بالا سرم ... گفت :‌آقای .... سوالا چطوره ؟!
منم گفتم :‌بهتر از این نمی شه ..
نهایت استفاده رو در بدترین زمان ها و مرده ترین جاها می کنم ... :دی ...

در مورد انتخابات هم کلی حرف و حدیث می زنن ...
فقط دارم شاخ در می آرم ..
۱. احمدی نژاد این همه آدم رو از کجاش دروورد ؟!؟!؟
۲. کروبی چقدر پر رو ه ...... !
۳. آخر فیلم تبلیغاتی رفسنجانی کاره خودش رو کرد ... دل سنگ رو کباب می کرد .. اشک شمر رو در می اوورد .
۴. معین ه بنده خــــدا ... البته ایران با وزارت علوم فرق داره ... شاید یادش رفته بود .
۵. تلاش مهرعلیزاه قابل ستایشه .. :)) ..
۶. اگه جای لاریجانی بودم می رفتم جزایر هاوایی تا یه ذره هوای تازه بخورم و به روی خودم هم نیارم چی شده !
۷. قالیباف ... تنها آدم خوش تیپ این دوره بود ... جای تحسین داشت .
۸. به نظر من رضایی شخصیت خودش رو حفظ کرد .

برای دوره دوم هر کسی رای نداده بود می ره به هاشمی می ده .. مثه اینکه شوخی شوخی داره قضیه جدی می شه ...حالا کی جرات نداره رای نده ؟!؟!؟!؟!؟؟!؟!؟!؟!؟!؟

از همین الان یه خوابی دیدم برای درس وصایا .... :)) ... حالا بعد از امتحان می گم ! .. : دی

  |  حسین  |    |  ۳۱ خرداد ۸۴
دروغ گفتن مهارت می خواد


دروغ گفتن مهارت می خواد ...
دروغت یادت نره !
با خونسردی بگی !
صدات نلرزه !
توی گفتنش چک نکنی !
بدون فکر بگی !
..
..
..
کسی که بلد باشه دروغ بگه خیلی خوب می فهمه کی داره دروغ می گه ...
ولی درستش اینه که بلد باشی دروغ بگی و بفهمی چی دروغه ولی ازش استفاده نکنی ..
مثه آدمی که زور زدن داره ولی همیشه کوتا می آد ...
مهم کتک نخوردنه .
..
..
..
اگه کسی دروغگوی خوبی نباشه .. محکومه همیشه راست بگه .
..
..
..
من که کاری نداشتم . لازم نبود اینطوری عمل کنی .
اینقدر صاف و صادق عمل می کنم که دیگران از هول حلیم می ترسن راست بگن ..
دروغ که می گن کار بدتر هم می شه !!!

بعضی ها اندازهء‌یه دونه ارزن هم هیچی حالیشون نیست .. یعنی به معنای واقعی پاکه پاک ....
حالیشون نیست چی باید بگن .. چی نباید بگن .. چی درسته !؟ چی غلطه ؟! چی وقتشه ؟! چی وقتش نیست !؟
جدیت مصنوعی و شوخی های سبک !!!!
به چی دلشون خوشه خدا هم توش مونده به نظرم .

  |  حسین  |    |  ۲۶ خرداد ۸۴
به یه نتیجه رسیده بودم


به یه نتیجه رسیده بودم .. خیلی وقت پیش ... امروز مسیح هم توی دفتر بهم گفت .
دیدیم اونقدرا هم بد فکر نمی کردم .
نوشتن زندگی آدم ٬ طرز فکرش و خلاصه هر چیزی که فکرش رو کنی به یه چیزی خیلی کمک می کنه ....
اونم اینکه خود آدم خودش رو بهتر می شناسه . همون خودشناسی درس معارف که یه سال مخمون رو گذاشت توی هاون ..... !!!
خب ... الان هم که به عقب بر می گردم می بینم خوب خودم رو شناختم ..

ما آدما .... سه تا چیز توی ذهنمونه ... :‌
رویا ٬ تصاویر ذهنی و اهداف !!!!
..
..
..
رویا بیرون کشیدنی ... باید از توی وجودت بکشی بیرون .
قبولش کنی ... انگیزش کنی ... روش بیاستی ...
رویای آدم تموم چیزایی که آدم لمس می کنه ... هر چیزی که الان شما دارین ...
موبایل ٬ ماشین ٬ کسی که دوسش دارین ٬ حتی چیزایی که لمس کردنی هم نیست .....
یه روزی رویاتون بوده ...
به رویاهاتون نخندین ... نذارین توی حصار واقعیت محدود بشه ... توی حصار واقعیت محدود بشه ...
آدم بدون رویا یعنی مرده ... مردهء‌ مرده ... حتی بدون تحرک !!!
کسی هم که می گه هیچ رویایی ندارد آدم دروغگویی ه ...
یه دروغ زشت !!
..
..
..
واقع بین بودن با محافظه کار نبودن مهمه ! ...
ریسک کن ... جسارت داشته باش ... این جسارت رو توی خودت حفظ کن ...
گفتم که ... زندگی مرد می خواد ... !
مرد ترسو هم اسمش مرد نیست ...
امروز یه روزه دیگس ...
یه روز خوب !
..
..
..
راستی دیشب اومدی اینورا .....‌ !!
بی بهانه ...
فقط من خواب خوب دیدم .
چقدر اینکه آدم خودش رو نگه داره سخته ...
اینکه نگه داری ........... .
می دونم یه روزی می رسه دیگه این ترمز هم ور داشته می شه ..

  |  حسین  |    |  ۲۳ خرداد ۸۴
..........



محلهء‌ ما ..........
با کوچه های خلوت و پر از درختش ...... با جوی(جوب) های پر از صدای آبش .......
جوووووووووووووووووووووووون می ده واسه قدم زدن ........
مخصوصآ شبای جمعه ........
هر کی رو ببینی آروم آروم همینطوری طی طریق می کنه ...
دستت رو می ذاری توی جیبت و نگات رو می دوزی به آبی که از زیر درختا رد می شه ...
تک و توکی هم نور ماشینی از بغلت رد می شه ...
چقدر شبا سوت و کوره ...
آدم دلش می گیره ... البته بیشتر باز می شه ...
..
..
..
هر وقت یه مشکلی بدی پیش می آد کافیه یه شب قدم بزنم ...
توی همون کوچه پس کوچه هایی که بدترش رو گذرونده بودم ...
خوبیه عوض نکردن خونه همینه !!!!!!!!!!!!!!!!!
اگه یه روزی دلت از چیزی گرفت ٬ کافیه به چیزی نگا کنی که یادت بندازه این مشکل چیزی نیست که بخواد زندگیت رو حتی یه ذره تحت تاثیر قرار بده ...
امشب فکر کردم ... دیدم ...
واقعآ هیچ مشکلی اونقدر گنده نیست که بخواد ناراضی و ناامیدم کنه ...
..
..
..
واقعآ نمی دونم چرا اینقدر به این زندگی لعن و نفرین می فرستن ؟!
قبول دارم بعضی وقتا زندگی سگی می شه ... اونم یه زندگیه سگیه تمام عیار ... ولی اونقدرا هم بدک نیست ...
بد نمی گذره ... یعنی با بدی هاش هم خوش می گذرونیم ...
اگه واقعآ هم غیر قابل تحمل شد ٬ بازم خم به ابرو نمی آریم و زندگی می کنیم ...
تا یه روزی بیاد فشار الان رو تلافی کنیم ...
..
..
..
اصلآ زندگیم جای حسرت و گلایه و غرغر کردن رو نداره ...
به این خوبی !!! مگه چشه !!!
می تونست با اومد یکی کامل بشه که خب ٬ نشد .
اجازه می دم بعدآ‌ با لبخند یکی دیگه ٬ قشنگ تـــــــــــــــــــر بشه ...
مهم یاد گرفتنه دوست داشتنه ...
که یاد گرفتم ... اممممممممممممم .....
بقوله م. « حالا نخواست که نخواست ... قدر خودت رو بدونی بسه »
وگرنه این روزا هر کی ع ا ش ق می شه و فردا فارغ ...
زندگی به این توپـــــــــــــــــــــــــــی .... !!!!!
..
..
..
باید بینی کی این وسط ضرر کرده ...
اگه تو بودی باید هم ناراحت باشی ... اگه نه ................... !!!
هر چی فکر کردم تا دلیل ناراحتیم رو بفهمم نشد ... یعنی دیدم بی دلیله ... !
..
..
..
می دونم این روز شمار نوشتن ها بعدآ به دردم می خوره ... واسه همین روز به روز می نویسم .. حتی وقتایی که نتونم سرم رو بخارونم .. ارزش بیدار موندن و توی تاریکی نوشتن رو داره ... حتی روزایی که مجبورم با یه نوت بوک بدون برچسب فارسی بنویسم .
..
..
..
چند سالته ؟!؟!؟!؟!؟!؟
بیست و دو . یعنی بیست و دوم مرداد امسال بیست و دوسالگیم تموم می شه ...
تازه اوله زندگیمه ...
مرحله اصلی زندگانی ...
بیست و دو سالته ...
بیست و دو سال زندگی کردن بس نیست !؟
فکر کنم کافی باشه تا راه زندگی کردن رو یاد گرفته باشم .
خب ٬ یاد گرفتم ...
می دونم از زندگیم چی می خوام ...
چرا امشب و صبح می کنم و چرا صبح رو شب ...
..
..
..
بقول فیلما .... :‌ ??!?! who cares ــ
توی این چند ماه ... تقریبآ از ترم اول امسال ...
این چند روزه چقدر این جمله رو با خودم تکرار کردم ... ??!?! who cares
..
..
..
از مهر و آبان ... یه چیزه دیگه هم به موردهای قبلی که یاد گرفته بودم اضافه شد ...
به کسی که بهت اهمیت نمی ده ٬ هیچ ارزشی قائل نشــــــــــــــــو .. !
می دونم خیلی نامردیه ....
می دونم خیلی یه جوریه ....
ولی وقتی بهش درست و حسابی فکر کنی می بینی عینه حقیقته ...
اهمیت دادن هم ممکنه از چیزای بی اهمیت شروع بشه ...
یه راه دادن (‌موقع رانندگی)‌ .. یه سلام کردن .. یه دست دادن .. یه نگران حالت بودن .. یه کمکی کردن .. یه همزبونی کردن .. یه همدلی کردن ..
..
..
..
گفته بودم آدم قانعی ام ...
یه روزی یه نگاه رو هم نشونه اهمیت می دونستم .
حتی نگاه ٬ اون پیرمرد خیابون خواب و خونه بدوش رو ٬ که توی اون سرما می آد ٬ به من پتو و آتیش داغ تعارف می کنه . بنده خدا فکر می کرد توی اون سرما اگه کسی قدم بزنه یعنی دنبال یه جای گرم برای خوابیدن می گرده ...
شایدم درست فکر می کرد !
چقدر ازش تشکر کردم و اونم چقدر با تحویلی که من گرفتم کیفوووووووور شد ..
اما حالا ...
نگاه همون آدمی که از دار دنیا یه کارتون و یه پیت حلبی و چندتا چوب نداره رو به نگاه خیلی ها ترجیح می دم .
نگاه های بی اهمیتی که می بینم ...
نگاه های بی ارزشی که .................
..
..
..
نمی دونم دفعه بعد بازم سر کدوممون بالاست و نگاه می کنه ...
چقدر دوست داشتم نگاه هر کسی واسم بی ارزش می شد ٬ چشمای اون همیشه مهم می موند .
بی خیال ...... ??!?! who cares ........ !!!

  |  حسین  |    |  ۲۲ خرداد ۸۴
فقط تند تند باید بنویسم و برم ....

فقط تند تند باید بنویسم و برم ....
۱. درسای ترم آخر این آخریا داره ناجور می شه ...
ترجیح می دادم نرم سره کلاس آز امروز ولی نمی دونم چرا رفتم .
اصلآ دست خودم نبود که نرم ... !!!
۲. بابک رفت کانادا ...... چند شب پیش رفتیم همه خونش ...
یه خونه خالی و ما و کلی جنگولک بازی ...
تنها مورده ضعیف ولی خنده دار رقصیدن حامد بود .. :)) !!
یکی نبود به پایه من برسه .. :)))) ...
۳. جالبه ..... همه دارن جای من تصمیم می گیرن و همه هم می گن خودت می دونی چی کار کنی !! دلم نمی خواست اینجوری بشه ولی مثه اینکه داره می شه .. یا شده !
۴. بدجوری خطر افتادن رو احساس می کنم ....
اونم نه یکی ... نه دوتا ... هر چارتا درس سه واحدی این ترم :)) ...
رحم کرد بیشتر درس سه واحدی نداشتم .
۵. ......................... ( سانسور شد )
۶. دیروز هم خیلی خوب بود ...
جالبه آدم کسی رو ببینه که چهارسال پیش نوشت هام رو می خونده . البته الان هم به بهانه کارای گرافیکی شرکت دیدمش . یعنی عملآ اگه همچین چیزی نبود حالاحالاها گذرمون به هم بازم نمی افتاد ..
۷. به اصرار من آخر ماشینو فروختیم .
البته اون یکی رو ....
آگهیش با من .. تلفن جواب دادن هاش هم با من .. محضر و این و اونورش هم با من .... !!
فقط بفروشیمش .
۸. دیشب یه بنده خدایی ساعت دو نصفه شب زنگ زده به من ...
با مهران کار داشت ... حالا دو ساعت بالا برو پایین بالا که اینجا مهران نداریم ..
آخر گفتم خانوم محترم ... این خط چهار سال و نیمه دست خودمه ... از همون اول هم دست خودم بوده ... با کی کار داشتین ؟
ترسید .
۹. هر لحظه که می گذره می بینم زندگیم بیشتر از این ارزش داره که بخوام خودم رو وقف کسی کنم که خودشم هنوز باور نداره .... پشیمون می شم یا نه نمی دونم !! ..

  |  حسین  |    |  ۱۹ خرداد ۸۴








   
   
© 2005-2006  All Rights Reserved www.karebad.org