کارمون رو تا یه جایی رسوندیم ...
کارمون رو تا یه جایی رسوندیم ...
زیاد بود .... ولی خوب کار کردیم . ۱۰ ساعت مفید ٬ اونم برای یه آخر هفته ٬ خیلی خوب بود.
راستش می دونستم برگشتنه خیلی خسته ام و اصلآ حال و حوصله رانندگی ندارم برای همین مترو بهترین راه رسیدن بود .
حتی صدای بوق ماشین و خیابون هم زیاد دلچسب نبود .... !
رفتم توی ایستگاه ..
صدای رادیو از بلندگو پخش می شد و تک و توک آدم روی صندلی ها نشسته بودن ..
در لحظه که می گذشت بیشتر خسته می شدم .. انگار صعودی می رفت بالا ..
..
..
..
مترو رسید ... سوار شدم .. دونه دونه ایستگاه ها رو شمردم .. تا رسیدم آخرین ایستگاه ... بعد سیزده تا ایستگاه رسیدم آخر خط ... آخرین نفری بودم که از واگن پیاده شدم ...
بهرحال بهتر از صداهای دیگه بود که آدم رو خسته تر از خسته می کرد .
وقتی که میرداماد اومدم روز زمین تازه فهمیدم چقدر از این کله تهران تا اون کله تهران تفاوت آب و هوایی هستش !!!!
پارک طالقانی هم مزید بر علت .....
..
..
..
کنار اتوبان پیاده را افتادم ..
واقعآ حیفه توی این هوا آدم ماشین بیاره بیرون ...
با اینکه اصلآ اهل چیز میز گوش کردن موقع پیاده بود نیستم ولی امشب دیگه فرق داشت ...
یه گشت از کنارم رد شد ... تا توی مخم گذشت که خوب شد بهم گیر ندادن یه دفعه با صدای نصفه نیمه آژیر ده متر پریدم هوا ...
..
..
..
عقب عقب اومد کنارم ایستاد ..
ــ اسم ؟!
ــ ص . حسین ص .
ــ توی کیفت چی داری ؟!
ــ یه سوئیشرت ... یه شارژ موبایل ... کلی کاغذ ... یه دیسکت و چندتا CD ..
_ این موقع شب چی کار داری می کنی ؟!
_ والا دارم برمی گردم خونه ...
پیاده شد ... با خودم گفتم : یا علی .. شروع شد.شب رو توی بازداشتگاه خوابیدیم ...
ــ کیفت رو بذار روی کاپوت ...
ــ جناب سروان .. من الان دارم از شرکت برمی گردم .
سیزده ساعته از خونه بیرونم ... ده ساعته دارم مفید کار می کنم ... هفت ساعت پشت pc نشستم ..
بهتون قول می دم توی کیفم هیچی پیدا نکنین .. ولی واقعآ اگه کیفم رو خالی کنم دیگه نمی تونم جمع و جورش کنم ..
_ چی داری گوش می کنی ؟
ــ داریوش .....
یه چشم غره ایی رفت ولی وقتی دید خیلی موضوع رو آسون گرفتم نتونست گیر بیشتر بده ..
_ توی اون CDها چیه ؟
_ والا همشون فایلهای کارمه .. یه دوتا پروژه ! ولی نه یه دونه mp3 هم هستش ...
_ اونم داریوشه ؟!
خندیدم و سرمو یه تکونی دادم ..
_ مهندس چی کار می کنی !؟
_ نرم افزار می خونم .. دیگه تموم داره می شه ..
وقتی می بینن راحتی و چیزی نداری برای پنهان کردن باهات راحت بخورد می کنن .. (اینو چندباره دیگه هم تجربه کردم!!فقط باید به اعصابت مسلط باشی و جوش نیاری...)
دیگه چیزی نگفت ... سوار بنزش شد و منم منتظر بودم ببینم دیگه چی میخواد بپرسه ...
_ خسته نباشی جوووون ... مواظب باش !
_ قربانه شما جناب سروان .. شب خوبی داشته باشید ..
برای رفع شر هم یه آژیر کشید و باز ده متر پریدم هوا ..
اگه یه ذره کم می اووردم باید واسم کمپوت آناناس می اووردین ..
چقدر با خونهء حاجی حال کردم .. مخصوصآ اتاقش ..
از همون اتاقایی که دنج و امن و ساکته ...
چقدر لابلای کارامون کرم ریختیم و خواطرمون باز شد ...
اونم که فقط واسمون قهوه ریخت .. همینه دیگه ... دوتا نصفه پارچ قهوه بخوری .. اونم بدون شیر و شکر همین می شه ..
دارم از خستگی می میرم ولی خوابم نمی بره .. :)) .
باید تلقین کنم که خوابم ببره ...
الان داره خوابم می بره .
الان داره خوابم می بره .
الان داره خوابم می بره .
الان داره خوابم می بره .
الان داره خوابم می بره .
الان داره خوابم می بره .
..
..
..
=====
نمی دونم کجا خوندم :
از وقتی رفتی ، بجای تو در بسترم بالشم را در آغوش می گیرم .
با خودم گفتم : «« هه .... بالش درمانی ! »»
والا من که خیلی وقته باید با دوتا بالش بخوابم . یکیش زیر سرم و ........ .
( خدایش اصلآ بالش درمانی نمی کنمااااااااااااااااااااااااااا .. عادته .. ترک عادت هم موجب مرض .. حالا شاید در آینده جایگزین کردیم ... )
معلومه خوابم می آد .. شروع کردم به پرت و پلا نوشتن .