نمی شه که همش از خوشی گفت


نمی شه که همش از خوشی گفت یه ذره هم غرغر کردن بد نیست.
این روزا دارم از بی حسی می میرم.
یه حس مزخرف تموم جوونم رو گرفته. احساس خلاء می کنم.
البته خلائی که هیچ کسی رو نمی کشه توش.شاید بدتر مانع می شه کسی وارد بشه.
یه حسی که انگار هیچ علاقه ای توی وجودم نیست. (‌از اون لحاظ!)
واسه خودم دارم زندگی می کنم.درس می خونم.می گردم.کار می کنم.بچه ها رو هر روز می بینم.پای کامپیوتر یا کتاب می خونم یا کد می نویسم.راحت خرج می کنم.
با دوستام بیشتر از هر لحظه دیگه مچ شدم.reader's digest این ماه رو هم گرفتم.می رم جمشیدیه.رانندگی می کنم.
قرارداد هم بستم و تموم شد.با استادا می گم و می خندم.با بچه ها جنگولک بازی در می آرم.اینترنت ام براست.تلفن اتاقم رو بعد دوسال دوباره وصل کردم.شام مهمون می کنم.یه سایت رو برای اولین بار توی ایران داریم می فرستیم بالا.
حس می کنم که توی فامیل و خونه و بچه ها بیشتر از قبل جا باز کردم.تا ساعت چهار ( نصف شب) بیدارم.حال کنم اسپانیولی می خونم. شبا یه قدمی تو پارک دمه خونه می زنم.چندتا کنفرانس برای Real-time و شیوه و آز سیستم عامل آماده کردم خــــــــــــــــدا.
تموم اینا درست......تمومشون جزء زندگیم هستن.باهاشون حال می کنم ........
ولی اتز این حالم زیاد خوشم نمی آد . یه حسه غریب .........
چیزی که هر روز که می گذره می بینم بیشتر توی وجودم لونه کرده و منم بهش دارم بیشتر عادت می کنم.ترسم از اینه که اینقدر باهاش خو بگیرم که نتونم از خودم دورش کنم.
نتونم کسی رو دوست داشته باشم.
هر روز صبح قبل ساعت شش خودبخود بیدار می شم.اولین چیزی که به سراغم می آد یه چیزه....بازم یه روز جدید و خوب و با کلی مشغله و پول و خوشی و کار تفریحی با همون حس قدیمی و دست و پا گیر !
« همونطور که دستی که می لرزه نمی تونه گره ایی باز کنه فکری که مشغوله هم نمی تونه تصمیم مهمی بگیره » ... خلاصه یادم باشه زودتر برای این حس یه فکری کنم.
نباید کار سختی باشه......هم جراتش رو دارم و هم اعتماد بنفسش رو. می مونه یه ذره فکر کردن که بهترین راه رو انتخاب کنم.












   
   
© 2005-2006  All Rights Reserved www.karebad.org