از کسی که اهل ریسک کردنه خوشم می آد .

از کسی که اهل ریسک کردنه خوشم می آد .
البته ریسک های نه خیلی بلانسبت خرکی و ریسک هایی که بوی حماقت بدن نه شجاعت .
همیشه دلم می خواست توی زندگیم ریسک کنم . مخصوصآ ‌ریسک هایی که احتمال موفقیتشون خیلی بیشتر از شکستشون باشن .

اصولآ هیچ کسی توی زندگیش به یه موفقت درست و حسابی نمی رسه مگه اینکه کاری کنه که یا بقیه به فکرشون نرسیده ... یا اگه رسیده جرات انجامش رو نداشته باشن .
زمانی برای کسب موفقت اساسی مناسبه که بقیه فکر می کنند دیگه هیچ امیدی برای موفق شدن نیست .
معلومه که آدم می تونه از دو راه موفق بشه ...
یا از راه هوش و ذکاوت خودش .. یا از راه ندونستن و جهالت دیگران !
چند روزیه که یه راه کمی تا قسمتی با ریسک اومده جلوی پام ... فکر کنم موقع خوبی باشه که اولیم ریسک جدی زندگیم رو بکنم !
یه کتاب مدیریت ریسک رو داشتم می خوندم. حرفای جالبی زده بود . با اینکه همچین تفننی می خوندمش و فکر نمی کردم حرفاش چنان به درد بخور باشن الان می بینم که اونقدرا هم بی معنی و بی ربط نبودن .
توی اینکه بخوای یه کاری رو انجام بدی یا ندی باید ببینی که اگه موفق می شه چیا بدست می آری و اگه یه راست بری تو سنگ علاوه بر اینکه حسابی می خوره توی ذوقت دیگه چیا از دست می دی ...
فوقش هم اگه باختی شکست نخوردی .. فقط یه راه به موفقیت نرسیدن رو یاد گرفتی !

  |  حسین  |    |  ۷ اردیبهشت ۸۴
امروز (یکشنبه) چقدر هوا گرم بود

امروز (یکشنبه) چقدر هوا گرم بود ... دقیقآ بین ساعات ۳ تا ۷ به ترتیب
یه قوطی رانی ... یه شیشه ماءالشعیر ... یه قوطی آب سیب ... یه بستنی ... یه لیوان نوشابه ... یه لیوان آب آناناس ... دو لیوان شیر ... یه لیوان آب ... یه لیوان دوغ خوردم .. فقط واسه خنک شدن ... فکر کنم مجموعآ هفت لیتری می شد ؟!؟!؟؟!؟!

یه توصیه دوستانه ... اگه من رو می شناسید نوشتهء زیر رو بخونین ... حالا از فک و فامیل گرفته تا دوستای دانشگاه و صمیمی ترین دوستام از ده سال پیش ...
اگه منو نشناسید و بخونین نه چیزی آیدتون می شه و نه چیزی یاد می گیرین ... !

بعضی از آدما رو اصلآ نمی بینی ... همونایی که هر روز توی کوچه خیابون و هزار رنگ و ... چهره رد می شن ... خیلی باید دقت کنی تا نگاهشون کنی ...حالا دیدنشون که هیچ !
برای بی اهمیتیشون می تونی بهانه خوندن تابلو مغازه ... بیلبورد دمه چارراه ... دیدن آیینه بغل ... راحت چشم بگردونی و ...
بعضی از آدما رو از روی عادت تازه وقتی که اومدن توی میدان دیدت نگاه می کنی ... فقط یه نگاه که با دم و بازدمی فقط عادتت یه باره دیگه تکرار شده ... عادتی که ترکش اصلآ موجب مرض هم نمی شه ..
بعضی ها می شن آشنا ... بعضی ها می شن دوست ... بعضی ها می شن دوست صمیمی ... بعضی ها می شن فامیل ... بعضی ها می شن خونواده ...
همینطوری دایره دورت تنگ و تنگتر می شه ... حریمت کم کم به محدوده خصوصیت نزدیک می شه ... جایی که شاید پدر و مادرت هم نتونن داخلش بشن .
حریمی که فقط برای یه نفر جا داره ... فقط یه نفر همچین اجازه ایی رو داره شایدم جرات داخل شدن بهش رو !
کسی که نه نگاه کردنش از روی عادته و نه شوقه دیدنش ... اشتیاقه لمس کردن بودنش پایان پذیر ...
کسی که برای بودن باهاش نه اشتیاق و نه شوق هیچ کدوم کافی نیست .
کسی که دیدنش دلیل خوب بودن روزاییه که نمی خوای به شب برسن ... روزای بد رو برای بودنش تحمل می کنی و روزای عادی رو فقط بخاطر وجودش می گذرونی ...
کسی که می شه هدف و مقصد زندگیت ... پایانی که تمومی نداره ...
کسی که هر روز برات جدیدتره و جذابتر ...
کسی که هر روز کلی راه طی می کنی که به فهمیدنش برسی و آخر شب بازم فکر راه فردایی که مونده ... !
کسی که شناختنش به اندازهء یه عمر طول می کشه ...
کسی که وقتی بهش می رسی تازه حس می کنی کلی مونده تا داشته باشیش ...
کسی که وقتی دیر می کنه معنی منتظر بودن رو لمس می کنی ...
کسی که شاد بودنش مهمه و ناراحت بودنش مهمتر !
کسی که وقتی کمکش می کنی قانع ترین و راضی ترین آدم روی زمین می شی و وقتی کمکت می کنه بی نیازترین کسی که یه زمانی به کمک احتیاج داشته !
کسی که معنی تازه ایی برات می ده ...
معنی تازهء به فکرش بودن و به فکرش بودن و به فکرش بودن ...
کسی که بوسیدن دستش نه باعث خجالته .....نه مایهء حقارت .... یک کلام ختم کلام !

  |  حسین  |    |  ۵ اردیبهشت ۸۴
امروز روز خیلی خوبی بود


امروز روز خیلی خوبی بود.از کله سحـــــــــــــــر تا غروب کلاس داشتم.سر تربیت بدنی یکی برای پروژه باهام کار داست.منم با شلوارک و تی شرت یه لحظه اومدم دمه سالن...از شانس خوبه ما حراستیه هم پایین پله ها ایستاده بود.حراست تا اومد گیر بده پریدم تو سالن !
یه خبر خوبه دیگه هم دارم......
صبح تقویم رو نگاه کردم....۹۰ روز دیگه ............

  |  حسین  |    |  ۲۹ فروردین ۸۴
می دونین چوپان کیه؟


می دونین چوپان کیه ؟؟ کسیه که می خواد به گوسفنداش بقبولونه منافع اون زبون بسته ها و حیوووونی ها با خودش یکیه .
دیروز رفته بودم برای پایان نامه یه جایی . ( حالا کجا بماند !‌ )‌ توی یه شرکتی با یه اسم دهن پر کن .تا دلتون بخواد چوپوووون دیدم که ووووول می خورد.همشون چه احترامی می ذاشتن. فکر کردن منم گوسفندم.

  |  حسین  |    |  ۲۵ فروردین ۸۴
نمی شه که همش از خوشی گفت


نمی شه که همش از خوشی گفت یه ذره هم غرغر کردن بد نیست.
این روزا دارم از بی حسی می میرم.
یه حس مزخرف تموم جوونم رو گرفته. احساس خلاء می کنم.
البته خلائی که هیچ کسی رو نمی کشه توش.شاید بدتر مانع می شه کسی وارد بشه.
یه حسی که انگار هیچ علاقه ای توی وجودم نیست. (‌از اون لحاظ!)
واسه خودم دارم زندگی می کنم.درس می خونم.می گردم.کار می کنم.بچه ها رو هر روز می بینم.پای کامپیوتر یا کتاب می خونم یا کد می نویسم.راحت خرج می کنم.
با دوستام بیشتر از هر لحظه دیگه مچ شدم.reader's digest این ماه رو هم گرفتم.می رم جمشیدیه.رانندگی می کنم.
قرارداد هم بستم و تموم شد.با استادا می گم و می خندم.با بچه ها جنگولک بازی در می آرم.اینترنت ام براست.تلفن اتاقم رو بعد دوسال دوباره وصل کردم.شام مهمون می کنم.یه سایت رو برای اولین بار توی ایران داریم می فرستیم بالا.
حس می کنم که توی فامیل و خونه و بچه ها بیشتر از قبل جا باز کردم.تا ساعت چهار ( نصف شب) بیدارم.حال کنم اسپانیولی می خونم. شبا یه قدمی تو پارک دمه خونه می زنم.چندتا کنفرانس برای Real-time و شیوه و آز سیستم عامل آماده کردم خــــــــــــــــدا.
تموم اینا درست......تمومشون جزء زندگیم هستن.باهاشون حال می کنم ........
ولی اتز این حالم زیاد خوشم نمی آد . یه حسه غریب .........
چیزی که هر روز که می گذره می بینم بیشتر توی وجودم لونه کرده و منم بهش دارم بیشتر عادت می کنم.ترسم از اینه که اینقدر باهاش خو بگیرم که نتونم از خودم دورش کنم.
نتونم کسی رو دوست داشته باشم.
هر روز صبح قبل ساعت شش خودبخود بیدار می شم.اولین چیزی که به سراغم می آد یه چیزه....بازم یه روز جدید و خوب و با کلی مشغله و پول و خوشی و کار تفریحی با همون حس قدیمی و دست و پا گیر !
« همونطور که دستی که می لرزه نمی تونه گره ایی باز کنه فکری که مشغوله هم نمی تونه تصمیم مهمی بگیره » ... خلاصه یادم باشه زودتر برای این حس یه فکری کنم.
نباید کار سختی باشه......هم جراتش رو دارم و هم اعتماد بنفسش رو. می مونه یه ذره فکر کردن که بهترین راه رو انتخاب کنم.

  |  حسین  |    |  ۲۴ فروردین ۸۴
جلسه اول کلاس تنظیم خانواده



جلسه اول کلاس تنظیم خانواده من و یکی از بچه ها بود . البته با کلی غیبت !
دیر رسیده بودیم و استاد کلاس رو شروع کرده بود .
در زدیم و رفتیم تو .
دوستم تا اومد توی کلاس گفت :‌: استاد گلاب به روتون کلاس تنظیم خانواده است ؟؟؟؟ :)) :))‌

  |  حسین  |    |  ۲۲ فروردین ۸۴
هر وقت دارم از دانشگاه


هر وقت دارم از دانشگاه بر می گردم همیشه یه نیگایی به ساعت می کنم .
اگه کاری نداشته باشم می رم شهر کتاب (‌خیابون نیاورون) ... یه چرخی می زنم توش ...
یه چیزی خوندم :
خوش خیال ترین مردم کسی است که دیگران را پشیمان خود بداند .
خوشم اوومد !

نمی دونم چرا هیچ وقت توی زندگیم پشیمون نشدم..با اینکه همچین کم اشتباه نکردم..بقول معروف اشتباه زیاد کردم ولی باتجربه کسیه که همه اشتباهات ممکن رو مرتکب شده باشه..البته نه اشتباه خــــــــــــــــــرکی و غیرقابل جبران ... ولی خب راست می گه !

معمولآ آدم تا وقتی عملی انجام نده و کاری نکنه بی اشتباه می مونه ...

  |  حسین  |    |  ۲۰ فروردین ۸۴
دقیقآ مثل این اعیال وارها


دقیقآ مثل این اعیال وارها (اعیالوار) شدم .
اونم از این مدلشون که همزمان با کار یه شغل دوم هم دارن ، تازه درس هم میخونن و شبا هم یه چند دوری مسافرکشی می کنند .
مگه هفته چند روزه ؟
هفت روزه …… .
پنج روزش که دانشگاهم . تازه از این پنج روز دو روزش از خروس خونه تا بوق بلانسبت سگه .
سه روز باقیش هم توی ساعت های پرتش یا سر این کارم … یا سر اون یکی کار . اگه هم حال رسیدگی و ور رفتن به هیچ کدومشو نداشته باشم بازم ذهنم خودبخود مشغوله و مخم تعطیل .
شبا هم که یا از دانشگاه نیم جوووون برمی گردم . یا از این شرکت ... یا از اون شرکت .
ماشین ببری یه بدبختیه ... ماشین نبری یه بدبختیه دیگه .
کافیه راننده تاکسیه توی ترافیک گیرت بیاره .. شروع می کنه با یدونه جناب مهندس صحبت رو باز کردن و ول شدنت با خداست ...
یدونه چاله چوله بیافته ماشینش ..... بسم الله ، شروع می کنه .... فحش و بدوبیراه رو می کشه از اون بالای سر رهبر تا نوک ناخن تموم نماینده ها و آقا زاده ها ....
حالا یکی بیاد مجابش کنه برادره من ، عزیز جان من همینطوریش گیجم .... ایشاالله فرصت بعدی مخ ما رو بذار توی فرغون ( فرقون ) .....
حاضری سیصد متر زودتر پیاده بشی تا خودت رو خلاص کنی .

اینقدر توی روز اینور و اونور باید برم که ترجیح می دم یکی دیگه رانندگی کنه تا من . یه کرایه ایی دادن بهتر و راحتتر از تموم دردسرهاشه … تازه اگه از گشتن واسه جای پارک هم بگذریم .
مجموعآ کم کم داره حالم از رانندگی بهم می خوره .... !

  |  حسین  |    |  ۱۷ فروردین ۸۴








   
   
© 2005-2006  All Rights Reserved www.karebad.org