با بچه ها داشتیم

با بچه ها داشتیم از دانشگاه بر می گشتیم. اواخر آذر بود .
بعد کلاس سیستم عامل .. با اینکه خودم سیستم رو ترم پیش پاس کرده بودم
ولی نمی دونم چرا دلم می خواست باز بشینم سر کلاس کسل کننده و خسته کننده
یه استاد بی سواد و گیر با کلی اسلاید و توضیح واضحات ...
هوا کاملآ‌ تاریک شده بود . توی بزرگراه هم که برقا رفته بود و همه جا ظلمات .
عین رانندگی تو جاده شده بود.
بارون کم کم از حالت نم نم خارج شده بود و صداش بدجوری خواب آور شده بود .
یا شایدم .............. !
یادم همش یادم به یه جمله می افتاد که صبح توی خونه خونده بودم :
خدایا ...
عاشق گردان آنکه عاشق نیست
و
عاشق نگاه دار آنکه عاشق است
دلم می خواست ... داشتم ...
برای ثانیه ثانیه لحظات دلتنگی ؛ دلیل بی دلیلی ...
برای تک تک تپش های قلبم ؛ بهانهء شیرینی ...
برای ذره ذره نگاه هایم ؛ چشم منتظری ...
صبر ..... صبر .....
فقط ..... تا چهار ماه دیگه فقط .
اسفند‌‌‌ .. (چشم بهم بزنی سال تمومه )
فروردین .. ( همش به مسافرت و جنگولک بازی می گذره )
اردیبهشت .. ( کنفرانس و دفاعیه از یه پایان نامهء دهن پرکن )
خرداد .. ( حال و هوای آخرین امتحانای دوره کارشناسی )
تیر .. ( دنبال کارای فارغ التحصیلی )
مرداد .. مرداد آزاد می شم !
بهت قول می دم . توش شک نکن .












   
   
© 2005-2006  All Rights Reserved www.karebad.org