والا..اینجایی که ما در خدمت جامعه مسلمین هستیم یه شرکت غیر کامپیوتریه.
برای همین هم اکثر هکارای محترم ، در واقع محترمه هستند.برای خودش تجربه ایی که بین سی تا خانوم و دختر کار کنی و فقط ۵ تا مرد دور و ورت باشن ( یکیشون رئیس کل ) با چهارتای بقیه هم اصلآسر و کار نداری .البته برای خودش جدا از همین تجربه مصیبتی() هم حساب می شه.
چنان خرتوخری می شه بعضی وقتا که خر بیار و خر بار کن.
یه روز بحث انواع و اقسام آرایش ها و حرکات موزون و لباس های شب .
یه روز بحث تولد یکی از خانوما و نپرسیدن سن و سال و شیرینی .
یه روز بحث زندگی و بچه و گاز .
یه روز ........... القصه ! ما اینجا بیشتر کار تدریس می کنیم تا کار بیاموزیم.
اگه قرار بود استخدام حتی از نوع قراردادیش بشم که کار به دیوونه خونه می کشید.
بازم خوبه که می دونم بعد فارغ شدن از تحصیل دیگه این جور جاها معرفی نمی شم.
نکته واقعآ قابل ذکر اینه که تازه اورکات به اونجا پاگشا شده.بهم گیر داده بودن که چرا تموم دوستام پسر و مرد هستند و دریغ از یه جنس لطیف! صحبت غرور و ترس و اعتقاد و پروفایل دوم و .... شد.
من هم توی جوابشون گفتم : ................................................... .
همه ساکت شدن و دیگه هیچ کس هیچ حرفی نزد.یعنی نداشت که بزنه.توی چهره هاشون چیزای جالبی می شد خوند.خلاصه چهارتا خانوم و دوتا دختر جوون تموم سوالاشون در مورد پروفایل من جواب داده شد.
افتادیم توی درس خوندن برای فوق .. یعنی به مدل فوق.
وقتی که واسه کنکور می خوندیم با بچه ها می رفتیم پلی تکنیک.هم نزدیک دبیرستان بود هم دبیرستان هم یه جورایی وابسته به دانشگاه.واسه فوق هم که می رم اونجا یاد درس خوندن های اون روزا تکرار می شه.چقدر دلم برای دانشگاه تنگ شده ! برای بچه ها ....
واحد برداشتم واحد برداشتنی........خدا این ترمه یکی مونده به آخر رو مورد رحمت لایتناهی قرار بفرما.آمین!
چقدر از این بیت خوشم می آد :
به راه بادیه رفتن به از نشستن باطل
وگر مراد نیابم به قدر وسع بکوشم
اصلآ با خوندنش تموم انگیزه ها بهم برمی گرده.باعث می شه که هیچ وقت درمونده نشم...راهم رو گم نکنم...حتمآ شما هم خوندین که :
گوسفند هم آدم درمونده رو گاز می گیره.
این رو هم می نویسم و می رم تا هفته دیگه !
کی بود ؟؟ چهارشنبه . داشتم می رفتم پیش یکی از بچه ها.فکر کنم توی دیباجی جنوبی بودم که از اونور خیابون از توی یه کوچه یه پژو می خواست بیاد توی اصلی.
سرعتم خیلی کم بود.عجله خاصی نداشتم.دیگه واسش ایستادم که رد بشه.
تا اومد جلوی ماشین و راننده اش رو دیدم شناختم.یکی از دوستای صمیمی چهل سالهء بابابزرگ بود.
دکتـــر .......... . پدر علم چشم پزشکی ایران.یه مرد واقعآ نجیب و با شخصیت. هر وقت می ریم توی مطبش فقط حواسم به اون تقدیرنامه دانشگاه john hopkins که زده اون بالا.اصلآ نمی دونین چه شخصیت دوست داشتنی داره.
هر وقت دیدمش کروات زده بوده اونم رنگای خیلی شاد.الان هم رنگ کرواتش بود که توجه ام رو جلب کرد.یه سال عید به من و خواهرم و دخترخاله و پسرخاله ام عیدی سکه داد.(به هرکدوممون)
قبل انقلاب ، ۵ سال توی زابل و زاهدان مجانی مملکت گری گوری رو مداوا کرد.
خلاصه ........ ماشینش اومد جلوی من ایستاد و بالای خیابون رو نگاه کرد که اگه ماشین نمی آد رد بشه و بره.شیشه رو زدم بیاد پایین که بهش سلام کنم.
ماشینش چند سانت نیومده بود جلو که یه پراید با دو تا دختره ............ (با اون آرایش هاشون بیشتر شبیه تابلوی نقاشی پیکاسو بودن) اومدن و ......عوض اینکه یه بوق آروم بزنه و چند سانت بگیره اونور تا رد بشه.جیغ زد : هــــــــــو .. احمق() ! چقدر دلم میخواست جوابش رو بدم...هر چی آدم تازه به دوران رسیدس که کنترل خودشم دست خودش نیست!چه برسه به ماشینش.
بی خیال سلام کردن به دکتر شدم.بنده خدا به این بی احترامی هم لبخند داشت می زد.
گفتم : اگه این احمقه ... کاش منم احمق بودم!