این داستان ماله من


این داستان ماله من نیست..زیاد هم طولانی نیس..حتی الامکان هم ازش می زنم..بخونین احساس خوبی بهتون دست می ده :
پسرک : بستنی میوه ایی چنده؟
پیشخدمت : 50 سنت .
پسرک پولش رو می شمره. بعد می پرسه : بستنی معمولی چنده ؟
پیشخدمت : 35 سنت .
پسرک : خب .. یه دونه از این بستنی ساده ها بدین.
پیشخدمت بهش بستنی اش رو می ده و پسرک می شینه و می خوره.
وقتی که بستنی اش تموم می شه . پول رو می ذاره توی پیش دستی روی میز و بلند می شه می ره پیشخدمت می آد تا ظرف بستنی و پول رو ورداره .
می بینه پسرک توی پیش دستی روی میز 15 سنت هم انعام گذاشته .
خودتون هر احساسی دوست دارید بکنید بهتون دست بده.

فرق طوفان و نسیم در برخورد آن هاست


خیلی دوست دارم و داشتم و خواهم داشت که برخوردم هر روز بهتر از چیزی باشه که قبل بود.با هر کسی..با هر شخصیت و آدمی..بیشتر از قبل مواظبم که چه رو دارم به کی و کجا می گم...یه شخصیت محکم برای خودم از همین الان درست کنم.(شاید وسطاش باشم..شاید اوایلش..شایدم آخراش)
توی محلمون مثل محلهء‌ شما یکی از این کارمندای شهرداری هر آخر ماه می آد تا ماهیونه بگیره.الان جوری شده که از وسط کوچه توی تاریکی تا من رو می بینه اومدم پایین بلند و با خوشروی سلام می کنیم و خسته نباشید و شبتون بخیر .... الی آخر.با هم داست می دیم.اسمش رو می دونم.اسمم رو می دونه...عجب آدم انسانیه!

چند روز پیش توی خیابون منتظر تاکسی بودم.دیدم یه ماکسیمای بادمجونی جلوم ترمز کرد و شیشه رو داد پایین..همسایمون بود...اصـــــــــــــرار که بیا تا یه جا برسونمت..شلوغه تاکسی گیرت نمی آد.آقا ...
حالا ما تشکر ایشون تعارف تمام جماعت منتظر ور ور نگاه.
جالبیش اینه که من و این آقا یه بار اونم یه روز صبح که داشتم از خونه می زدم بیرون هم رو دیدم و یه صبح بخیر خالی تحویل هم دادیم. عجب این Social Engineering هم به درد می خوره ها !

طی یک عملیات انتحاری با پیشنهاد (خرکی) رئیس گروهمون شماره موبایل منه بیچاره و بدبخت رفت روی برد...یعنی تابلو شد..یعنی رفت بین اعلامیه ها....اونم شلوغ ترین راه پله ایی که هر کی بخواد بیاد دم گروه نرم افزار و سخت افزار باید از جلوی شماره موبایل من رد بشه.البته برای جلوگیری از لو رفتن شماره تلفن بیست ، سی نفر از دخترای هم ورودیمون.
یاد پترس افتادم.












   
   
© 2005-2006  All Rights Reserved www.karebad.org