شب بود....طرفای ده

شب بود....طرفای ده..شایدم ده و نیم....داشتم از شرکت یکی از آشناها بر می گشتم.کار آسونی نبود.اینقدر پای pc بودم که دیگه چشام حال نگاه کردن نداشت.....نزدیکیای خونه پشت چراغ میرداماد ........
دیدم که یه دفعه یه دختره کنار شیشه ام هست.نه گل و مل داشت و نه اسفند و فال.منم دیگه شیشه رو بالا ندادم.
گفت:می شه بدیش ببینم.
با دست اشاره کرد به عروسکی که روی داشبورد بود.نمی دونم کی این عروسک رو از خونه اوورده بود و گذاشته بود اینجا.گفتم :‌معلومه !
بهش دادم.
شروع کرد با موهای نرم عروسک بازی کردن و .....
پپرسید : اسمش چیه ؟
گفتم : نمی دونم .. تو بگو ؟
گفت :‌پشمالو .
خندیدم و گفتم بهش می آد.
گفت : می دیش به من ؟
سرم و تکون دادم و گفتم : :)
پرید رفت.یعنی به معنای واقعی یه دفعه دیدم داره از طرف دیگه ولیعصر رد می شه.دو سه تا ماشینا هم نزدیک بود بزننش ولی اصلآ‌ ....... تا اونجایی که دیدمش سرش با پشمالوش گــــرم بود.
می دونی خوشم می آد...خوشم می آد اینطوری از چیزی دل می کنم.اون کمتر از یه دیقه....
بسیاری ازکتابها قصه می گویند تا به خواب برویم ولی بعضی دیگرقصه می گویند تا از خواب بلند شویم.












   
   
© 2005-2006  All Rights Reserved www.karebad.org