صبح از خواب

صبح از خواب بلند می شی....همه خوابن....یه چیزی می خوری.می پری یه دوش می گیری.
هنوز کسی بیدار نشده.می ری سراغ کتابی که باید زودتر بدیش به صادق.می شی یه ذره با اون کتابه ور می ری.اصلآ حال و حوصله فلش ملش نداری.
می ری سراغ dreamweaver...یه ذره لای کتاب (dreamweaver mx2004 (bible رو باز می کنی.صفحه چند بودی؟458!
شروع می کنی به خوندن...اصلآ حس dreamweaver هم به اندازه کافی نیست.
اصلآ می گی بهتره بری یه ذره انگلیسی بخونی .. بهتره !
کم کم اهل خونه بیدار می شن...
کتاب advanced رو که باز می کنی و شروع می کنی بخوندن.بد پیش نمی ری.ولی اینم الان وقتش نیست.با خودت می گی بهتره بری UI رو بخونی که واست دوره بشه و یه ذره با درسای قدیم و اون کلاس تووووپی که توی کیش ناهید داشتی حال کنی.
کم کم می فهمی که انگلیسی هم حالت رو سر جاش نمی آره.
می خوای بری سراغ اسپانیولی که نرفته پشیمون می شی.
با خودت می گی انگلیسی که خوبه وضعت اینطوری بود وای به حال اسپانیولی که تازه کاری...
نرفته می گی بعدآ....
در اتاقت رو می بندی....می پری تو تختت.یه ذره توی تخت ووول می خوری....کم کم از کسلی خوابت می بره.
با صدای غذااااااااااااا...........سرد شد.
می پری از خواب.به به بوی همون غذایی می آد که دوست داری .
سعی می کنی از خوردن غذات بیشترین لذت رو ببری... نه دهنت به سالاد باز می شه .. نه به نوشابه .. نه به سس ..
شنیسل بدبخت رو ول می کنی می ری.
pc رو روشن می کنی...
یه ذره با فایلای flash و SWF هایی که داشتی درست می کردی و باهاشون کلی کیفور شده بودی دست به کار می شی...بدتر گند می زنی به هر چی که قبلآ درست کرده بودی.اونایی که تازه خدا هم شده بودن.
winamp رو باز می کنی...دیگه حال mp3 هم تعطیله . pc رو می ذاری رو stand by...
آخ..باید این کتاب java رو زودتر بدی به جمشید .
یه ذره بیشتر نمونده.تا اینجاش رو خوندی و حال کردی و حال داده.
ولی تا می بینی چقدر خوندی ( 500 صفحه ) بی خیال بقیه اش می شی که مونده...تازه Jbuilder رو هم که remove کردی.تئوری خوندن هم که فایده نداره پس می ذاری فعلآ جمشید بنده خدا منتظر بمونه فوقش یه ذره دیرتر بهش می دی.
باز روی تخت ولو می شی....خواهرت می آد توی اتاق.
__ چقدر امروز شلی تو ! ....
__ می دونم ...
اینقدر شل جواب می دی که اونم می فهمه حال نداری و می ره.
شروع می کنی یه چندتا سوال زیاضی مهندسی مثلآ حل کنی...اولیش رو که حل می کنی مخت پر می شه از عدد و انتگرال و سری و ..
می ری تو حال.ول می شی رو کاناپه.سعی می کنی قاطی بحث خونواده بشی و حرف بزنی ولی نمی شه.حال و حوصله فیلم میلم هم نداری الحمدالله.
دیروز هم که شش ساعت رفتی بیرون و از جمشیدیه گرفته تا قیطریه و ... رو گشتی و خوش گذشت بهت اساسی...(( این خیلی خالی بسته در مورد دیشب))
از این کله خونه می ری اون کله باز..یه تلنگر می زنی به موس ... برای اولین بار دعا می کنی که pc دیر بالا بیاد . ولی این بار هم دعات بی تاثیر....قارپی اومده بالا و باز می شینی پشت pc .
به سرت می زنه بری یه دوری توی اینترنت بزنی.مسنجرت داره connect می شه که می بندیش.چت مت چند منه!...اونم با بچه ها که اگه بخوای باهاشون حرف بزنی خب زنگ می زنی خونشون.
می ری توی میلت..چند تا از دوستای قدیمی تولدت رو تبریک گفت . براشون تشکر نامه می فرستی و ....به سرت می زنی بری توی اورکات.اونجا هم یکی دو نفر تولدت رو باز تبریک گفتن. ....

داشتم اینا رو می نوشتم یاد یه چیزی افتادم...
ای هست تو پنهان شده در هستی پنهان من .
زمان گوید که هان !
گر برنخیزی غریو مرگ برخیزد که برخیز .
هنوز این توی ذهنم تموم نشده که شعر روی دیوار می آد جلوی چشمم...
به راه بادیه رفتن به از نشستن باطل
وگر مراد نیابم به قدر وسع بکوشم
بلندشم....بلندشم که امروزم تا اینجاش نشستن بود.کم کم داره غروب می شه.غروبای جمعه که معرف حضور همه هستند.ولی دیگه کسلی و بی حوصلگی بسه.
اصلآ ‌چه معنی داره..!!!باید به زندگیم برسم......نرسم نرسیده می گذره.از آطل و باطل بودم متنفرم.

آقـــــــــــــا ! ما یه ذره به زندگانیمون برسیم تا باز به روال توپش برگرده.تا آخر مرداد فعلآ .....












   
   
© 2005-2006  All Rights Reserved www.karebad.org