فردا مثلآ یه امتحان

طفردا مثلآ یه امتحان سه واحدی دیگه دارم.مثل صد تا واحدی که تا حالا داشتم.وقت هست برای خوندن.اگه ننویسم نمی شه.می پوکم !
یه چیزایی آدم می بینه و می شنوه و می خونه که شک و تردید تمام وجودش رو ماله خودش می کنه.شک دوست داشته شدن و تردید دوست داشتن.نمی دونم ما آدما چرا اینطوری هستیم؟نمی دونم ما آدما اینطوری هستیم یا زمونه اینطوریه؟یا زمونه اینطوریه و رسمش اونطور؟هیچ وقت اینطوری نبودم.
به طور کاملآ اتفاقی و تصادفی ... رفتم توی بلاگ یکی از بچه ها ...
تقریبآ سه سال پیش دیدمش »»»»»
با عزیزک شون ! (دقیقآ یادم می آد . توی کافه شاپ گفت : این کاف که عزیزکم داره کاف تحبیبه ! نه تصغیر . چقدر به دلم نشست.)
نمی خوام وارد جزئیات بشم.شاید بیاد و بهمون اتفاقی که من بلاگش رو خوندم اینجا رو بخونه.اونوقت مدیون بشم و گناهکار از یاددآوری.
اما ... سه سال پیش که دیدمش دستش توی دست عزیزکش بود . کنار هم نشسته بودن . اون پسر جوون صحبت می کرد و همه گوش . چقدر از عزیزکش تعریف کرد .جلوی همه . اونقدر که عزیزکش سرش رو از روی شرم پایین انداخته بود.
چقدر اون روز براشون خوشحال بودم.چقدر دوست داشتم منم ..... !
حسودی نمی کردم ولی قبطه می خوردم.
موقع خدافظی همه از جمله من تنها بر می گشتیم ولی اون عزیزکش باهاش بود.هنوزم رنگ و تیپ لباس های اون و عزیزکش یادمه.توی اون اواسط زمستون 81 ...
چقدر دلم براشون خوشحال بود.یادم می آد.شب جمعه بود.
همش توی ذهنم بود :
جمعه شب ها شب ع ش ق و ستاره و مهتابه
جمعه شب ها دل هر کی ع ا ش ق بی تابه
جمعه شب ها چشم ع ا ش ق بی خوابه
جمعه شب ها تا سحر همه دنیا بیداره
جمعه شب ها ع ا ش ق از صبح فردا بیزاره
خب..کجا بودم ؟! آها....رفتم امروز توی بلاگش .... خودتون بخونین :
این بار هم، مثل بار گذشته شروع می‌کنم؛ بدون "عزیزکم، سلام!"..
"کسی تو زندگیم بود، دیگه نیست، که میتونست باشه و اسمش اول تموم نوشته هام بیاد. ولی نخواست، ولی نشد، ولی نفهمید، یه چیز رو نفهمید. صدای منو نشنید. نمیدونم، فقط میدونم نشد. چی شد که نشد، نمیدونم. فقط نشد. رفت، شد هیچی. مثل اول خودش هیچی. چون اون خود هیچی بود انگار، خود دروغ بود، اینو بعد ها فهمیدم. خوب حالا اول تموم نوشته هام، جای اسم یه نفر خالیه. یه نفر که میتونست اسم یکی باشه که باید باشه. میتونست اون اسم تا دنیا دنیا بود، همین طوری تو کتابها بمونه، بره تو خونه ها، تو اسم آدمای دیگه که قراره به دنیا بیان، ولی نشد، نمی دونم چی شد که نشد، فقط نشد. همین
مهربانم، باور کن عشق کیفیت پنهانی است که ما در ته مانده زندگی‌مان، آن را از بهشت به زمین آوردیم و چه ثروتی بالاتر از این؟ آن کس که این را دریابد، با وقار در عام قدم می‌زند، با وقار می‌اندیشد، با وقار زندگی می‌کند و با وقار می‌میرد. و آن کس که این راز را نمیداند، در تاریکی می‌میرد... باور کن آنها که عاشق ترین هستند کسانی‌اند که به حقیقت نزدیکترند، چرا که حقیقت همیشه در عشق پرسه می‌زند، ودر عشق پیداست و پنهان. و عشق، تنها عشق می‌تواند آدمی را افشا کند و حقیقت، چیزی جز افشا شدن سرنوشت ما نیست و سر نوشت ما، راه رفتن در درون همان کیفیت پنهانی است که از بهشت آورده‌ایم... پس بیا ثروتمند ترین افراد عالم باقی بمانیم...".. گاهی اوقات سکوت از شنیدنی‌ترین حرف‌های نگفته شنیدنی تره!.. همین!..
با خوندن این چند خط ...........تموم تردیدها اومدن اینجا.تاحالا اینقدر شک نکرده بودم.یه چرا گنده توی مخم داره ذوغ ذوغ (نمی دونم چطوری می نویسن) می کنه.کسی هست که برای ع ا ش ق ش این تردیدها رو برای همیشه پاک کنه؟؟!؟!.....
ولی من می خوام خودم قدم در راه بی برگشت بگذارم.خودم اون نوشته بالا رو با دستای خودم بنویسم....بنویسم :
عشق بی حاصل من قصه بی پایان بود
من ندانم که چرا قصه مکرر کردم
فعلآ خدا بزرگــه!
فقط یه چیزه دیگه می نویسم . خودتون این نوشته ام رو تموم کنید :
دل من باز چو نی می نالد
ای خدا خون کدامین ع ا ش ق
باز در چاه چکید؟

  |  حسین  |    |  ۹ شهریور ۸۳
چیزی که دیشب


چیزی که دیشب نوشته بودم رو برداشتم.
نمی دونم چرا.....هر کی خوند که هیچی اونایی که نخوندن هم هیچی !‌...
برم سر کار که دیر شد باز....
حالم بهتره..خیلی...:)
تا بعد


یه معذرت خواهی برای دوستانی که نوشتم رو نخوندن....بهرحال حالم زیاد جالب نبود...اگه خیلی دوست دارین غر غر های من رو بخونید خب..می ذارمش..:))
حالا یه تصمیم در مورد زندگیم و جزئی از زندگیم می گیرم....
فردا یه چیزه قابل خوندن می ذارم...

هنر آن است که آدمی کارهایی کند که قابل نوشتن باشد.چیزهایی بنویسد که قابل خواندن باشد و جوری زندگی کند که دنیا را برای زیستن بهتر سازد

  |  حسین  |    |  ۹ شهریور ۸۳
شب بود....طرفای ده

شب بود....طرفای ده..شایدم ده و نیم....داشتم از شرکت یکی از آشناها بر می گشتم.کار آسونی نبود.اینقدر پای pc بودم که دیگه چشام حال نگاه کردن نداشت.....نزدیکیای خونه پشت چراغ میرداماد ........
دیدم که یه دفعه یه دختره کنار شیشه ام هست.نه گل و مل داشت و نه اسفند و فال.منم دیگه شیشه رو بالا ندادم.
گفت:می شه بدیش ببینم.
با دست اشاره کرد به عروسکی که روی داشبورد بود.نمی دونم کی این عروسک رو از خونه اوورده بود و گذاشته بود اینجا.گفتم :‌معلومه !
بهش دادم.
شروع کرد با موهای نرم عروسک بازی کردن و .....
پپرسید : اسمش چیه ؟
گفتم : نمی دونم .. تو بگو ؟
گفت :‌پشمالو .
خندیدم و گفتم بهش می آد.
گفت : می دیش به من ؟
سرم و تکون دادم و گفتم : :)
پرید رفت.یعنی به معنای واقعی یه دفعه دیدم داره از طرف دیگه ولیعصر رد می شه.دو سه تا ماشینا هم نزدیک بود بزننش ولی اصلآ‌ ....... تا اونجایی که دیدمش سرش با پشمالوش گــــرم بود.
می دونی خوشم می آد...خوشم می آد اینطوری از چیزی دل می کنم.اون کمتر از یه دیقه....
بسیاری ازکتابها قصه می گویند تا به خواب برویم ولی بعضی دیگرقصه می گویند تا از خواب بلند شویم.

  |  حسین  |    |  ۷ شهریور ۸۳
خیالتون راحت


خیالتون هم راحت که مجبور نیستید کامنت بذارید...اصلآ‌ همین الان این page رو بندین و یه نفس راحت بکشید.

دلم تنگ شده که دلم برای یکی تنگ بشه.
دلم تنگ شده که باز برای دیدن یکی هزاربار هزار راه بهونه گرفتن رو برم و برگردم.
دلم تنگ شده با شنیدن یه موزیک بشینم و ذره ذره چهره مهربونش رو توی خیالم بسازم و تموم نشده از نـــــــــو شروع کنم.
دلم تنگ شده وقتی می رم جمشیدیه به کسی فکر کنم که دوست داشتم باهام بود.
دلم تنگ شده برای یکی که خودشم نمی دونه چقدر دوسش دارم بی تابی کنم.
دلم تنگ شده با خودم قرار بذارم اولین درآمدم رو براش هر چی دوست داره هدیه می خرم.
دلم تنگ شده به بابا بگم می خوام باهاتون صحبت کنم.بعدش بابا به یه بهونه بکشه من رو از خونه بیرون و ۵ ساعت بهش علاقه ام رو بگم و از دختری که دوسش دارم تعریف کنم.بهش بگم می خوام همیشه باهاش باشم.بابا هم بشینه مثل دوستم کمکم کنه.
دلم تنگ شده برای اینکه ع ش ق رو سرهم بنویسم.
دلم تنک شده تا بین ع ا ش ق شدنم فاصله نباشه.
دلم تنگ شده عاشق عشقم باشم.
دلم تنگ شده بخدا.......
دلم یه عشقی می خواد که زمینی باشه.فقط زمینی..از جنس خودم.از جنس پوست و خون خودم.
که چشام رو به چشاش بدوزم و خیره بمونم تا ابد...جوری که آرزو کنم از همون روز ازل خیره می موندم.
دلم تنگ شده ...... عقلم هم کاری از دست بر نمی آد.

  |  حسین  |    |  ۳۱ مرداد ۸۳
فکر کنم از بس جدی

فکر کنم از بس جدی نوشتم به خودمم برات شده بود که کمه کم یه سی سالی سن دارم...یه ذره هم اونوری بدک نیست.آدم باید همیشه تعادل رو حفظ کنه تا از زندگیش لذت ببره !
فقط برای تجدید روحیه !..برای کیفور شدن بیشتر »»‌ لطفآ با ریتم یه بچه سه ساله بخونین...

خیلی قشنگ تر می شه
پروانه وقت پرواز
ولی خوبه بال تو
هیچ موقعی نشه باز

منو می ترسونی تو
با اونبال حنایی
هر چند که کشته می شی
با ضربه دمپایی

اون تن براق تو
شبا چه زشت تر می شه
با صدای جیغ من
گوش همه کر می شه

ای سوسک بدقواره
همیشه تو زباله
دلم می خواد بدونم
کی به تو گفته خاله ؟

** این برای یاددآوری دوران بچگی هممون بود....شایدم خاطراتی که با سوسکای عزیز و دست
و پا بلوری داشتیم. شایدم برای اون خاله سوسکیه که توی همون قصه ها با دمپایی بزرگ شدنمون کشته شد. مجلس یادبود.... بیست سال گذشت.

  |  حسین  |    |  ۲۹ مرداد ۸۳
گفته بودم تا آخر


گفته بودم تا آخـــر مرداد.....می دونم مرداد تموم نشده ولی ...
شما چقدر از اینترنت و نت گردیتون استفاده می کنین؟اصلآ واقعآ برای اینترنت user تعریف می شید یا اینترنت براتون passing time بحساب می آد ؟
واقعآ به یه چیزی ایمان دارم که هر چیزی روش های استفاده و برخورد مختلفی داره.همین اینترنت..یا نه خودمونی تر تر بگم ..همین اورکات..
مطمئنم که اینم داره می شه مثل یاهو و مسنجر (مسخره) .. یعنی شاید بعد از داشتن یه mailbox و ID برای ماها داره می شه اولویت دوم که باید توش عضو بشیم.حتمآ توی چندتا از این community ها هم عضو می شیم.چندتا برای بلاگرها و چندتا خواننده و چندتا برای ایرانی ها و تهرونی ها و چندتا بازیگر و چندتا دانشگاه و مدرسه و چندتا برای ماهی که متولد شدیم و کدوم محله و کدوم خیابون می شینیم و چندتا هم مربوط به شاعرها و شایدم چندتا مخصوص love و .....
امروز داشتم توی community های اورکات یه چرخی می زدم.به سرم زد که social engineering رو search کنم . حتمآ در موردش خیلی شنیدید.دو سه تا از اون خوباش پیدا شد.بعد کم کم به NLP و usablity engineering و ....
صد رحمت به این خارجیا ازشون یه سوال کردم در هر سه مورد در عرض یه ربع ?? تا میل گرفتم و سیزده تا لینک free.یکیشون که یه دختر آمریکایی بود چقدر تحویلات گرفت**.(یاد اون penpall های دوران راهنمایی و دبیرستانم به خیر!)
واقعآ آدم وقتی چیزی یاد می گیره کاملآ لمس می کنه که یه آدم دیگس.
نمی دونم شما چقدر به این چیزا علاقه دارید واسه همین زیاد باهاشون کلتون رو نمی خوردم ولی نه بدرد شغل آدم می خوره نه به درد پول درووردن نه به درد .... فقط برای داشتن یه جامعه بهتر که ما توی ذهنمون درست می کنیم خیلی موثر و مفیده.
بدرد یه دید جدید از آدمایی که هر روز توی تاکسی و راهروهای دانشگاه و پمپ بنزین و ... می بینیم.واقعآ‌ جالب بود.
از اونجایی که الزکاة علم نشره اگه دوست دارید بگید تا مالیاتش رو بدم اگرم ندارید که لا اکراه فی لادین .... ولی از دستتون می ره هـــــــــــــــــــــــا!
البته من که این همه pdf با زبون اصلی سنگین رو با دنبل و دیمبل خوندم.اونم با چی؟!؟!
تو رو به اوج آسمون به بال ابرا می برم
بیا دو دستامو بگیر تا تو رو اونجا ببرم
فردا همه کبوترا هم سفرای راهمون
فانوس راه ع ش ق مون ستاره های آسمون
می خواین برای شما هم موزیکال بگم؟!با آلبوم N سال پیش.آلبوم های قدیمی خیلی هاشون هنوز خوشگلن.


ولی از امروز بهتره هممون توی استفاده از این همه اطلاعات رایگان یه ذره تجدید اساسی نظر کنیم و تا بیشتر از یه mail و chat با پسر همسایه و دخترای تو دانشگاه و فضولی توی Orkut بهمون چیز میز اضافه کنه.شایدم یه روزی اینترنت بشه اون ترنت و اورکات بشه ایرکات .
(نه ایکات هــــا..با اون گلزاره....آدم باید خودش عاقل باشه)
**: یکی که جواب سوالم رو داد از برزیل بود...آخر میلش نوشته بود‌: Kisses from brasil .. آدم هم توی دنیا کم نیستا ...

  |  حسین  |    |  ۲۶ مرداد ۸۳
صبح از خواب

صبح از خواب بلند می شی....همه خوابن....یه چیزی می خوری.می پری یه دوش می گیری.
هنوز کسی بیدار نشده.می ری سراغ کتابی که باید زودتر بدیش به صادق.می شی یه ذره با اون کتابه ور می ری.اصلآ حال و حوصله فلش ملش نداری.
می ری سراغ dreamweaver...یه ذره لای کتاب (dreamweaver mx2004 (bible رو باز می کنی.صفحه چند بودی؟458!
شروع می کنی به خوندن...اصلآ حس dreamweaver هم به اندازه کافی نیست.
اصلآ می گی بهتره بری یه ذره انگلیسی بخونی .. بهتره !
کم کم اهل خونه بیدار می شن...
کتاب advanced رو که باز می کنی و شروع می کنی بخوندن.بد پیش نمی ری.ولی اینم الان وقتش نیست.با خودت می گی بهتره بری UI رو بخونی که واست دوره بشه و یه ذره با درسای قدیم و اون کلاس تووووپی که توی کیش ناهید داشتی حال کنی.
کم کم می فهمی که انگلیسی هم حالت رو سر جاش نمی آره.
می خوای بری سراغ اسپانیولی که نرفته پشیمون می شی.
با خودت می گی انگلیسی که خوبه وضعت اینطوری بود وای به حال اسپانیولی که تازه کاری...
نرفته می گی بعدآ....
در اتاقت رو می بندی....می پری تو تختت.یه ذره توی تخت ووول می خوری....کم کم از کسلی خوابت می بره.
با صدای غذااااااااااااا...........سرد شد.
می پری از خواب.به به بوی همون غذایی می آد که دوست داری .
سعی می کنی از خوردن غذات بیشترین لذت رو ببری... نه دهنت به سالاد باز می شه .. نه به نوشابه .. نه به سس ..
شنیسل بدبخت رو ول می کنی می ری.
pc رو روشن می کنی...
یه ذره با فایلای flash و SWF هایی که داشتی درست می کردی و باهاشون کلی کیفور شده بودی دست به کار می شی...بدتر گند می زنی به هر چی که قبلآ درست کرده بودی.اونایی که تازه خدا هم شده بودن.
winamp رو باز می کنی...دیگه حال mp3 هم تعطیله . pc رو می ذاری رو stand by...
آخ..باید این کتاب java رو زودتر بدی به جمشید .
یه ذره بیشتر نمونده.تا اینجاش رو خوندی و حال کردی و حال داده.
ولی تا می بینی چقدر خوندی ( 500 صفحه ) بی خیال بقیه اش می شی که مونده...تازه Jbuilder رو هم که remove کردی.تئوری خوندن هم که فایده نداره پس می ذاری فعلآ جمشید بنده خدا منتظر بمونه فوقش یه ذره دیرتر بهش می دی.
باز روی تخت ولو می شی....خواهرت می آد توی اتاق.
__ چقدر امروز شلی تو ! ....
__ می دونم ...
اینقدر شل جواب می دی که اونم می فهمه حال نداری و می ره.
شروع می کنی یه چندتا سوال زیاضی مهندسی مثلآ حل کنی...اولیش رو که حل می کنی مخت پر می شه از عدد و انتگرال و سری و ..
می ری تو حال.ول می شی رو کاناپه.سعی می کنی قاطی بحث خونواده بشی و حرف بزنی ولی نمی شه.حال و حوصله فیلم میلم هم نداری الحمدالله.
دیروز هم که شش ساعت رفتی بیرون و از جمشیدیه گرفته تا قیطریه و ... رو گشتی و خوش گذشت بهت اساسی...(( این خیلی خالی بسته در مورد دیشب))
از این کله خونه می ری اون کله باز..یه تلنگر می زنی به موس ... برای اولین بار دعا می کنی که pc دیر بالا بیاد . ولی این بار هم دعات بی تاثیر....قارپی اومده بالا و باز می شینی پشت pc .
به سرت می زنه بری یه دوری توی اینترنت بزنی.مسنجرت داره connect می شه که می بندیش.چت مت چند منه!...اونم با بچه ها که اگه بخوای باهاشون حرف بزنی خب زنگ می زنی خونشون.
می ری توی میلت..چند تا از دوستای قدیمی تولدت رو تبریک گفت . براشون تشکر نامه می فرستی و ....به سرت می زنی بری توی اورکات.اونجا هم یکی دو نفر تولدت رو باز تبریک گفتن. ....

داشتم اینا رو می نوشتم یاد یه چیزی افتادم...
ای هست تو پنهان شده در هستی پنهان من .
زمان گوید که هان !
گر برنخیزی غریو مرگ برخیزد که برخیز .
هنوز این توی ذهنم تموم نشده که شعر روی دیوار می آد جلوی چشمم...
به راه بادیه رفتن به از نشستن باطل
وگر مراد نیابم به قدر وسع بکوشم
بلندشم....بلندشم که امروزم تا اینجاش نشستن بود.کم کم داره غروب می شه.غروبای جمعه که معرف حضور همه هستند.ولی دیگه کسلی و بی حوصلگی بسه.
اصلآ ‌چه معنی داره..!!!باید به زندگیم برسم......نرسم نرسیده می گذره.از آطل و باطل بودم متنفرم.

آقـــــــــــــا ! ما یه ذره به زندگانیمون برسیم تا باز به روال توپش برگرده.تا آخر مرداد فعلآ .....

  |  حسین  |    |  ۲۴ مرداد ۸۳
ای صبح

ای صبح
ای بشارت فریاد
امشب خروس را
در آستان آمدنت
سر بریدند!!

  |  حسین  |    |  ۱۵ مرداد ۸۳
از صدقه سری


از صدقه سری این افسرا که قانون وضعیدن « یه جای خوب نگه دار بعد با تلفن صحبت کن »

داشتم از دانشگاه بر می گشتم.یکی از بچه ها زنگ زد و زدم کنار.زدن کنار همانا و پیدا شدن یکی برای........صحبتم تمام می شه و می خوام را بیافتم ولی ماشین نره رو پاش !
آخه مداد (لوازم آرایش به چه درد من می خوره) ...
بهش می گم من مرد ام عزیزم .
دست می کنه توی دم و دستگاهش و واسم تیغ می آره بیرون.
می گم تو که وضعت از من بهتره ! همه چیز داری.
همش اصرار می کنه شیشه رو بدم پایین...اگه شیشه رو بکشم پایین دیگه هیچی تیغ که سهله باید مداد و ...... خلاصه از همه چی یه اشانتیون بخرم .
بهش می گم عزیز دلم ... من تیغ استفاده نمی کنم....
آخرم برای اینکه ناراحت نشه بهش می گم : من لازم ندارم می خوای یه چیزی بگیری بخوری ؟
می گه نه باید بخری .
ماشین رو روشن می کنم و ..
می گه باشه باشه .. بده !

بازم خوبه ... دفعه قبلی که با موبایل حرف می زدم و رانندگی هم می کردم(یا برعکس!) 5 تومن جریمه شدم ..

  |  حسین  |    |  ۱۴ مرداد ۸۳








   
   
© 2005-2006  All Rights Reserved www.karebad.org