یه بار مشقام رو یادم رفته بود بنویسم ... و معلممون از همون ردیف اول هر کی که ننوشته بود می انداخت بیرون .. تند تند سر کلاس نوشتم . تا معلممون رسید به میز ما ... یکی از بغل دستی هام به سرنوشت بقیه دچار شد و یه دونه چوب خورد و از کلاس بیرون ...
منم سرم رو بالا گرفتم و دفترم رو دادم به معلممون ...
امــــــــا..معلم دیوانه..با انگشت کذایی (کزایی ) کشید روی مداد نوشته های دفترم...
همه کلمه ها پخش شد روی کاغذ ...
ماسیدن اون گرافیت روی دفترا همان و ماسیدن اون لبخند روی صورت من...
هیچــــی دیگه ! ... یه چوب از اون خط کش خوردیم ... بیرون کلاس هم نصف زنگ ایستادیم ..
جـــــــــــــــــــــــاتون خالی !!! یک حالی داد !!!
پ.ن. : به امتحان امروز نزدیک بود نرسم.عجب شانسی اووردم مـــــن.