شب عید

شب عید .. ترافیک شب عید بیژن ـــ ونک..() ترمز دستی رو دادم بالا و کمربند رو باز کردم تا یه کش و قوسی (غوس- قوث-غوث(میدونم این یکی نمی شه)-غوص-قوص) بدم بخودم.. .. گردنم رو که چرخوندم اونور خیابون .. چندتا خانوم جوون و یه مرد میانسال و دوتا دختر با مامان هاشون .... همه منتظر تاکسی .
از لابلای ماشینا یه خانوم خیلی مسن با کمر خم شده داره رد می شه .. از ماشینهای جلوی من می رسه وسط خیابون ... وسط خیابون دوتا بلوک کنار هم گذاشتند تا ماشینا نرن لاین روبرو ....
( اینجا رو ریز می گم که خوب تصور کنید )
عصاش رو می ذاره روی بلوکها .. سبدی که دستش بود رو هم کنار عصاش .. سبده از اونور جدول می افته پایین ( خوشبختانه چیزی از توش نمی ریزه بیرون و ماشین از روبرو نمی آد‌ )‌ .. دولا می شه .. آروم آروم کف دستاش رو می ذاره روی بلوک های وسط خیابون .. یکی از پاهاش رو یواش بلند می کنه و انگار که بزرگترین و سختترین کار دنیا رو می خواد انجام بده .. می ذاره اونور بلوک ها ... کم کم خودش رو می چرخونه که اون یکی اش رو از اونور بلوک ها بلند کنه .....
یه دفعه به خودم می آم ..... فاصله اون lady ها و مرد میانسال و اون خانواده تا اون بنده خدا ۲ متر بیشتر نبود ... ولی همه داشتن فقط نگاه میکردن .... زل زل زل زل زل زل زل
بدون اینکه ماشین رو خاموش کنم و در رو ببندم زود پریدم پایین و .........
پیرزن رسید اونور خیابون .....
حالا همه به من نگاه می کردن .. زل زل زل زل زل زل زل زل .....
یاد روزی افتادم که خودم اونطوری از روی یه جدول ۴۰سانتی می خوام رد بشم و همه زل زل زل زل زل زل .......












   
   
© 2005-2006  All Rights Reserved www.karebad.org