جاده ایی یه روزی

جاده ایی یه روزی راهتون می شه و یه خاطرات همشگی توی زندگیتون.که هر وقت که ازش می گذرین یادشون می افتید.همسفر های اون موقع..آب و هوای اون موقع..آسمونش..شب و روز بودنش..حتی موزیکی که گوش می کردید..کجاها برای استراحت ایستادید..کجاها نماز خوندین و یه دست و صورتی شستین
وقتی می آیی صدای پات از همه جاده ها می آد..انگار نه از یه شهر دور..از همه دنیا می آدبرای من جاده چالوس نماد اون مسافرت مجردی نصف شبمون..ساعت ۲ نصف شب..آسمون کاملآ صاف و پر ستاره..دب اکبر و اصغر.ستاره شمال..پیچ های جاده و شب نماها..با چه آب سردی وضو گرفتیم و نماز خوندیم..هنوزم نمی دونم قبله رو درست گرفتیم یا نه ؟!؟!
آهای آهای کی بس خدا بود کی پشت چین پرده ها بود..آهای آهای کی ناخدا بود..جاده نیشابور..وقتی که دامغان رو رد می کنیم به کویر جلال آل احمد می رسیم..خط به خط اون درس برام مجسم شده بود..یادتون می آد؟؟مسافرت زمینی برای زیارت بارگاهش..بازم مجردی..ولی با یه هوای سرد شب های کویر..با یه قرص کامل ماه..واقعآ ‌چراغ کویره..با چلچراغ ستاره ها.برای نماز صبح رفتیم یه امامزاده شهر کوچیکه بین راهی..هوای سرد وقتی می خورد به صورتمون خواب واسمون نمی موند که...
از صدای سخن ع ش ق نشنیدم خوشتر ... یادگاری که درین گنبد دورا بماندتاحالا راه شیری رو دیدید؟؟؟؟خوده خود راه شیری رو؟؟؟
با هزاران هزار ستاره و ستاره..نورانی تر از خورشید و بزرگ تر از اون..جاده شهرکرد.مسافرت خونوادگی.آسمون بهشت خدا بود..نشانه ایی برای عظمت مقدسش..آدم وقتی راه شیری رو می بینه که بالا سرش داره دنبالش می آد به معنای واقعی لال می شه..از هیچ کس هیچی صدایی در نمی اومد..الله اکبر..حیف که نیاستادیم وگرنه اولین کاری که می کردم سجده بود.عظمت میلیون ها ستاره آدم رو مست می کنه.
"bonjovi"don not give love bad nameجادهء ‌همدان...فقط یادم می آد نزدیک بود شوهرخالهء گرام همرو بفرسته زیره تریلی..البته اون مینی بوس دیوانه داشت همه رو به کشتن می داد..بخیر گذشت..رفتیم توی روستای اطراف همدان..صبح سرشیر واقعی خوردیم و عسلی که تازه از کندو اومده بود بیرون..بگذریم غروب که رفته بودیم طویله کلی پشه نیشمون زده بود..
و کلی جاده دیگه با کلی خاطره ... جای همگی خالی...

و کلی جاده دیگه که منتظر عبور ما هستند

  |  حسین  |    |  ۱۰ فروردین ۸۳
شب عید

شب عید .. ترافیک شب عید بیژن ـــ ونک..() ترمز دستی رو دادم بالا و کمربند رو باز کردم تا یه کش و قوسی (غوس- قوث-غوث(میدونم این یکی نمی شه)-غوص-قوص) بدم بخودم.. .. گردنم رو که چرخوندم اونور خیابون .. چندتا خانوم جوون و یه مرد میانسال و دوتا دختر با مامان هاشون .... همه منتظر تاکسی .
از لابلای ماشینا یه خانوم خیلی مسن با کمر خم شده داره رد می شه .. از ماشینهای جلوی من می رسه وسط خیابون ... وسط خیابون دوتا بلوک کنار هم گذاشتند تا ماشینا نرن لاین روبرو ....
( اینجا رو ریز می گم که خوب تصور کنید )
عصاش رو می ذاره روی بلوکها .. سبدی که دستش بود رو هم کنار عصاش .. سبده از اونور جدول می افته پایین ( خوشبختانه چیزی از توش نمی ریزه بیرون و ماشین از روبرو نمی آد‌ )‌ .. دولا می شه .. آروم آروم کف دستاش رو می ذاره روی بلوک های وسط خیابون .. یکی از پاهاش رو یواش بلند می کنه و انگار که بزرگترین و سختترین کار دنیا رو می خواد انجام بده .. می ذاره اونور بلوک ها ... کم کم خودش رو می چرخونه که اون یکی اش رو از اونور بلوک ها بلند کنه .....
یه دفعه به خودم می آم ..... فاصله اون lady ها و مرد میانسال و اون خانواده تا اون بنده خدا ۲ متر بیشتر نبود ... ولی همه داشتن فقط نگاه میکردن .... زل زل زل زل زل زل زل
بدون اینکه ماشین رو خاموش کنم و در رو ببندم زود پریدم پایین و .........
پیرزن رسید اونور خیابون .....
حالا همه به من نگاه می کردن .. زل زل زل زل زل زل زل زل .....
یاد روزی افتادم که خودم اونطوری از روی یه جدول ۴۰سانتی می خوام رد بشم و همه زل زل زل زل زل زل .......

  |  حسین  |    |  ۲۹ اسفند ۸۲
شنبه رفتم پلی تکنیک


شنبه رفتم پلی تکنیک ... در راستای امتحان ارشد و انتخاب کردن درسایی که باید بخونم ... گرایش IT رو خیلی دوست دارم ولی نرم افزار و هوش مصنوعی بیشتر با درسایی که می خونم مرتبط هستن .

با یکی از سال بالایی ها قرار گذاشتم تا ایشاالله از هفتهء دیگه برم سر کلاس های پلی تکنیک .. درسهایی که تو فوق می آید . مثل اینکه اصلآ‌گیر نمی دن واسه اینکه کی از کجا اومده و دانشجوی کجاست ....

امروز یه دختر توی کلاس طراحی اومده بود .. استاده بعده اینکه اسما رو خوند اشاره کرد ته کلاس :

ـ خانوم .. اسم شما رو خوندم ؟‌ (‌دختره معلوم بود که جا خورده)

ـ اسم شما چیه ؟ اسمت توی کلاس من نیست !؟ ـ من ؟؟!؟! سین ـ قاف

ـ این درس رو با کی داری ؟ ـ نه ندارم اصلآ .

ـ دانشجوی این دانشگاهی ؟ - نه ...

ـ اصلآ‌دانشجوی () ؟؟؟؟ ( همهمه پیچید توی کلاس و باقیش رو می دونین )‌ ـ بله!دانشجویم.

ـ کدوم دانشگاه ؟؟ ـ تهران ( تنها کلمه ایی که دختره با شهامت گفت )‌

بعد غرغر کردن استاد روال عادی دوباره برگشت به کلاس ...

یاد پلی تکنیک افتادم ....... دعا کنین من اونجا اینطوری ضایع نشم .. البته فکر کنم دیگه نذارم یه استاد باهام اینطوری برخورد کنه ... (( بهش می گم واسه پایان نامه می خواستم اگه اجازه بفرمایید از کلاستون بهرمند بشم ... قضیهء همون چندتا هندوووووونه و بغل مبارک ..... جریان همون بچه و خره ..... یا شایدم جریان اون دهکده و خونهء کدخدا ... ))

راستی ما که می ریم پلی تکنیک ... تهرانی ها که می آن دانشگاه ما.. فلانی ها هم که می رن تهران ... بهمانی ها هم که می رن فلان ..... پس کی دانشگاهه خودشه ؟؟؟؟..حالا باز کنکـــور بگیرین ... ...

  |  حسین  |    |  ۲۸ اسفند ۸۲
در مقامات طریقت

در مقامات طریقت هر کجا کردم سیر
عاقبت را با نظربازی فراق افتاده بود
شعرای حافظ واسه خودشون برنامهء زندگی هاااااااااااا.....کلی باهاشون حال می کنم....
حالا واسه اینکه باز جنگ و دعوا را نیفته.... یه شعر دیگه هم می نویسم....
ع ا ش ق و رند و نظربــــــــــــــــــــــــــــــــازم و .... ( نمی دونم چی چی!! )
بی پرده گویم تا بدانی به چه هنرها آراسته ام
از دست این خواجه شیرازی...والا من که قاطی کردم....شما رو نمی دونم
کسی ساعت این نوشته رو نگاه نکنه ... بی خوابی زده بوده دیگه

  |  حسین  |    |  ۲۵ اسفند ۸۲
شاید فردا

شاید فردا روز تو باشد

  |  حسین  |    |  ۲۰ اسفند ۸۲
حتمآ شیطنت های بچگی

حتمآ شیطنت های بچگی هاتون یادتونه ؟؟‌ اصلآ‌شیطون بودین یا نه ؟؟‌
این جریان ماله دوران های گذشته است .. فرض کن ۲ماهه پیش ..
ما شب های جمعه جهت انجام فریضهء تفریحات سالم یه سالن هندبال والیبال فوتبال بسکتبال گرفتیم واسه فوتبالش ... کجا ؟؟‌ پایینه بهشتم .. بهشتم ؟؟‌ جمشیدیه دیگه ..
بگذریم بعضی وقتها اینقدر قارپ قارپ گل می خوریم که به خودمون هم برات می شه اومدیم فقط معتاد نشیم ولی در مجموع اون روز تیم رو فورم ( اینوریه؟!‌ ) بود و همش می بردیم .. بلانسبت سگ ٬ حسابی سگ دو زده بودیم .
شرایط جوی بارونی . ساعت بیست و سه :
اومدیم تو ماشین ... من نقش نارنده ٬ مهراد نقش کمک نارنده و محمد نقش یکی که کادو ولنتاین از داییش () گرفته بود بازی می کردیم .
بخاری روشن ... cd از جرج مایکل ... انداختیم لاینه سمت راست تجریش رو از ولیعصر می آییم پایین ..
ماشین جلویی :‌ یه پیکان سفید .. باباهه نارنده .. برادر گندهه کمک نارنده .. مامانه با پوشش چادر عقب .. دوتا خانوم دختر با پوشش مانتو عقب که در حال انجام موزون حرکات هستن ... ( توی خونشون رقص ممنوع بوده خب .. بنده خداها )
مهراد : جلویی رو !!!
من : ولش کن بابا ..
محمد : من توی love ام ... عجب کادویی داده دایی !!! دلتون آب !!!
به ماشین پیکان نزدیک می شیم .. می رم پهلوش تا سبقت بگیرم .. مهراد سرش رو بر می گردونه طرفه اونا .
من :‌مهراد !!! خانوادن هااااا .... جلورو فقط نگاه می کنم .
یه دفعه مهراد بعبعی دستاش رو انگار داره لامپ عوض می کنه توی هوا می چرخونه .
می خندیم و می ریم .. ماشین گرمه گرم .. ماها خوابه خواب .. جرج بیچاره هنوز داره می خونه ... رسیدیم سر الهیه .. یه ماشین هی خودش رو می کشونه طرفه ما.هی اینور هی اونور .. بوق بوق
صدای ضبط رو مهراد کم می کنه . شیشه رو می دم پایین ببینم چرا اینطوری می کنه .. ماشین کم کم وامی سته .
ا ــــی مهراد بگم خدا چی کارت کنه ؟!؟!؟!؟! برادر گندهه جلوی چشاش خون .. باباهه هوار زن ... مامانه داد و فریاد که ولشون کنین ..
می خوام بگم بابا چی شده ؟؟؟‌ چرا ؟؟ مگه چی کار کردیم !!!!
تازه دیدیم ماشنه پیکانه ...
برادره قاطه قاطه .... داره پیاده می شه ... یه پاش رو می ذاره پایین ... یه ناسزا غیرقابل پخش می گه .. دستش رو می بینم .. عصا !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
مهراد : بــــــــــــــــــــــــروووو ...
کلاژ رو فشار می دم .. مهراد می زنه دنده .. یه پا تا آخر روی گاز .. یه پا تا آخر بالای کلاژ ..آیینه رو می بینم ... کل ولیعصر - جنوب بند اومده . تا دمه سه راه ولنجک گــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــاز ..
حالا خب شد آدم نکشتیم که اونطوری متواری شدیم ..

  |  حسین  |    |  ۱۱ اسفند ۸۲








   
   
© 2005-2006  All Rights Reserved www.karebad.org