Mr. President (II)

با سلام خدمت جناب آقای رئیس جمهور ( .......................... !! )

می خواستم بپرسم وقتی مردم کشوری را که باید از حقوق و شرف و ناموس و خاکش محافظت کنی ، خار و خاشاک خطاب می کردی ، آیا فکر هم می کردی ؟


پ . ن : داستانی که این روزها همه می دانند و صدا و سیما خودش را به نادانی زده است ، موقعیت بسیار عالی ای است تا مسئولان مملکت و نظام جمهوری اسلامی ایران ، به نسل بعد از انقلاب نشان بدهند که تفاوت قبل و بعد از انقلاب تنها به زیاد شدن خطوط تلفن ، تعداد روستاهای گازرسانی شده ، تعداد سکوهای نفت و کارخانجات ها و امثالهم محدود نمی شود ... اگر این دولتمندان اهمیت این موضوع را می دانستند ، فرصت به نمایش گذاشتن دادخواهی اسلامی و عدل علی را از دست نمی دادند ... حداقل افرادی مثل من که ذره ای امید به کشورشان در وجودشان باقی مانده است ، تصمیم شان را نهایی نمی کنند ... همچنان فرصت است ! ...

پ . ن : به عمرم به اندازه این روزها نگران نبوده ام ... ذهنم مشغول مسائلی ست که به من و برنامه ها و ادامه تحصیل و کار و غیره برنمی گردد ... موضوع فراتر از این هاست ... !!! ...

    حسین  |    |  June 16, 2009




Mr. President

با سلام خدمت جناب آقای رئیس جمهور ( البته تا آخر این هفته ) ...

تشکر می کنم از اینکه عکس خانم دکتر رهنورد رو در تلویزیون نشان دادید ... من و خیلی های دیگر که ایشان را نمی شناختیم ، با دیدن این عکس و حرف های شما رفتیم و خواندیم و دیدیم که مملکت عجب زنانی داشت و نمی دانستیم ... اینطور شد که واجب دیدم تشکر کنم از نیت ناثواب شما که به نیکی ختم شد ... به شخصه من مجذوب شخصیت این زن شده ام و به شدت علاقمند تا مستقیمآ پای صحبت های ایشان بنشینم ...

پ . ن : در ضمن من عاشق رنگ روسری هایشان شدم و به شدت ظاهر اراسته ایشان را می پسندم ... امیدوارم بعد از ریاست جمهوری میرحسین موسوی بیشتر از قبل ایشان را در رسانه ها ببینم

    حسین  |    |  June 08, 2009




Backin !!

- من امروز به همت مردای 40 ساله ای که ظهر جمعه می آن و امتحان می دن واقعــــآ تبریک گفتم ... که اینقدر هنوز به پیشرفت و یادگیری امیدوار هستن ... به خودمم هم بیشتر تبریک می گم که به شیوه فوق زورچپونی ظرف سه روز به قول یکی از بچه ها دو تا مدرک هر کدوم 15 تومن خریدیم چیزی که زیاد بهم اضافه نشد !!! ... راستش هنوزم نفهمیدم چرا اینقدر کارگزارها و شرکت های سرمایه گذاری این مدرک ها رو معیار قرار دادند ، در حالی که یه دانشجوی ارشد می تونه راحت یه کلکسیون از این کاغذها برای خودش جمع کنه و ازشون پول مطالبه کنه ...
- یه چیز دیگه هم فهمیدم ... هر چقدر خوش رفتار باشی و با همه عین کسی که ارزش همه چیز رو دارن برخورد کنی ، آدم هایی اشتباهآ وارد زندگی ت می شن که ، دیر یا زود باید قبل اینکه به مقصد برسی ، از تمام چیزات پرتشون کنی بیرون !!! ... محترمانه اما با لبخندی تمسخرآمیزی که احساس احترام همیشگی رو وقتی باهات هستند نداشته باشن !!! ... به اینم بستگی داره چقدر آداب معاشرتش رو بلد باشی ، تا دلت بازم توی اون شرایط ، راضی نشه زیاد به شکنجهء روحی ،عذاب فیزیکی هم نثارشون کنی ... خب ، امروز دیر نشد ! ... از اون مدل های زوده ، زودش بود ! ... توی این هشت سالی که ماشین زیر پامه ، یادم نمی آد کسی رو اینطوری انداخته باشم پایین ! ... راستش رو بخوای یه کمی ناراحت هستم ، نه بخاطر رفتارم ، چون بهترین حالتش بود ! ... فقط بخاطر اینکه باز مثل همیشه ریلکس و با آرامش به همون لبخند سری تکون دادم و رفتم ! ...
- همه چیز برگشت به حالت عادی و خوب و همیشگی ! حتی بهتر از قبل !!! ... گاهی وقتا فکر می کنم ، من چی کم دارم که هوس می کنم این وضعیت کاملآ راضی کننده و بهم بزنم و مثل این دو هفته اینطوری به بی اهمیت ترین چیزا اینقدر بها بدم ... خارشه دیگه ! ... می آد سراغ آدم و فکر می کنی اگه بهش اهمیت بدی و همه چیز درست می شه .. بهش که جواب دادی تازه می فهمی ، فقط وقتت رو به خودش مشغول کرده و هیچ ارزشه دیگه برات نداشته ...
- می گن johnny walker blue حدودای 25 سالی توی سرداب ه ! ... 25 سال خیلیه ها ... !! ... خودش یه چیزی توی مایه های عمر منه ... فکر کنی معنی 25 سال توی سرداب بودن رو می فهمی !
- غروب رفتیم درکه ! ... دوتایی ! ... خوش گذشت ... اولین جایی که چایی نبات هم می دادن ... البته توی تهرون ! ... خوب گرفت ... یه متری از زمین فاصله گرفتم ...
- امروز زندگیم یه پیشرفت خوب و تجربه مفیدی داشت ... واسه همینه که علاوه بر اینکه دو تا امتحان رو به خوبی و خوشی دادم ، بازم دلیل بهتری برای شاد بودن دارم ... نوشتم که یادم بمونه ... بازم مثل گذشته ، خیلی ملو زندگی پیش می ره جلو !

    حسین  |    |  May 15, 2009




سهراب ساده دل !!!

سهراب های تاریخ همیشه دلشون خوش بوده ... از اون سهرابی که خیال می کرد می تونه رستم رو کله پا کنه و باباش رو خوشحال ... تا این سهراب معاصر که معلوم نبوده توی چه دنیایی زندگانی می کرده ... حالا اگه واسه سال های اخیر نبود بازم باورش برای آدم راحتتر بود ... باور اینکه حتمآ توی دورانش (مثلآ 1200 سال پیش) واقعآ دنیا اونجوری که توصیفش می کرده بوده .... حالا اینا رو گفتم که بگم آخه !!! دل خوش سیری چند ؟!؟! ... صبح که از خواب بیدار شدم هنوز اون یکی چشمم رو باز نکرده بودم ، اومد توی ذهنم که خوب بود این مردم دانه های دلشان پیدا بود ... اما هنوز سرم رو از زیر بالش در نیورده بودم بیرون که .... !!! ... اگر مردم دانه های دلشون پیدا بود دنیا چه گهی به خودش می گرفت !؟!؟؟! .... به همین سرعت فهمیدم که بهتر کلهء سحری یه ذره کمتر فکر کنم ...

پ . ن : محمد راست می گفت ... اینکه تاحالا مشروب نخوردم برای اینه که هدفش رو نداشتم ... اما تازگی ها دارم دلایلی پیدا می کنم که برم و پشت سرم رو هم نگاه نکنم .... !!! ... کاش همه چیز با مستی حل می شد .... !
پ . ن : توی youtube خیلی چیزا می شه پیدا کرد ... از آموزش استر.یپ.ت.ی.ز گرفته تا course های MIT تا شما دنبال چه آموزشی بگردی ؟!؟!؟ ...
پ . ن : فکر کنم این "دل خوش سیری چند؟!" رو هم سهراب اوورده بوده توی شعرهاش ؟! ... معلومه که این اواخر یه ذره عاقل شده بود ...

    حسین  |    |  April 22, 2009




غصه پر قصه ... !!!

روی تخت لم دادم و به موسیقی ای که پخش می شه گوش می دم ... دوست دارم توی همون فضای تاریک و پر از بوی عود ، به هر کسی و هر چیزی که دوس دارم فکر کنم ... خاطرات خوب و بد فرقی نمی کنه ، مهم خوده بازیگرای خاطراتم هستند ... اینکه حتی اونا خوب باشن یا بد ، یا اینکه هیچ حسی بهشون نداشته باشم هم مهم نیستند ... یه حس ملامت که قدر اون لحظات رو ندونستن برام کفایت می کنه ... دووم نیورد و زد به سرش ... درددلش رو شروع کرد ... تنها چیزیه بیماری ای که کاری به سن و سابقه پزشکی و ارثیه ژنتیکی و غیره نداره ... خیلی از اون زمان ها که دردهام رو برای خودم نگه داشتم و کاری به دردهای دیگران ندارم ، می گذره !!! ... اما حرفهاش قشنگ تر از اون چیزی بود که به دل نشینه ! ... بعضی از حرفا اینقدر با کلمات ساده و بی آلایشی گفته می شن که آدم نمی تونه به هم صحبتی باهاشون رو بی خیال بشه ! ... صدای دردهاش با صدای آب و سرخی ذغال ریتم خوبی پیدا کرده بود ... "شرط می بندم اگه بازم برگردی به 30 سالگی بازم برای آیندهء 10 ساله دیگه ت همین راه رو انتخاب می کنی ، بعد وقتی 40 ساله ت شده همین حرف ها رو می زنی و اون ته ته دلت از راهی که اومدی راضی هستی !! ... شرط می بندم !!!" ... دود غلیظی از بینیش می ده بیرون و چیزی نمی گه ..." لازم نیست همیشه آدم همه دردهاش رو دوا کنه ... براش درمونی هم سراغ داشته باشی بازم سراغش نمی ری ... !! " ... فشارم با نبات و این تصنیف شجریان پایین بالا می شه ...

"تو که نازن‍ده بالا، دلربای‍ی
تو که بی سرمَه چش‍مون، سرمَه‌سایی
تو که مُشکین دو گیسو در قفایی
به مو گویی که سرگردون چرایی سرگردون چرایی

بمی‍رم تا تو چش‍م تر نبی‍نی
شرار آه پرآذر نبی‍نی
چنان از آتش عش‍‍قت بسوزُم
که از مو رن‍گ خاکستر نِبین‍ی

دلُم دردی که دارد با که گوی‍د
گنه، خود کرده تاوان از که جوی‍‍د
دری‍‍غا نیست، هم‍دردی م‍‍وافق

که بر بخت بَدُم خوش خوش ب‍‍موید، خوش خوش ب‍موی‍‍د
گل وصل‍‍ت، فراموشم، نگردد
وگر خار از سر گورم بروید"


پ . ن : مردای 40 سالهء مجرد و البته موفق (توی دنیای حرفه ای) برای هم صحبتی یه چیزه دیگه ای هستند ... امتحان کنید !
پ . ن : به شدت به رانندگی توی یه جاده بیابونی و تاریک ساعت 2 شب احتیاج دارم دوباره ...
پ . ن : رفتم آرایشگاه ... به موهام که بلنده بلند شده چنگ می زنه و می گی چی بزنم ؟! ... " یه ذره اینورتر از کچل " ... فکر می کنه شوخی می کنم ... " بزن هر وقت خوب بود می گم " ... شروع می کنه ... 40 دقیقه بعد می گم خوبه ! ... " تا مرز کچلی رفتم که !! " ... " گفتم یه ذره از کچل اینورتر !! " ...
پ . ن : توی جلسه اعتماد بنفس فرستادیمش بالای سن آمفی تئاتر که بخونه ... دستشو کرد توی جیبش و دو دقیقه ای زد زیر آواز ... اخر که دیگه گفتن بی خیال بشه ، سالن منفجر شد ... من هم همینطور ... !!! ... خوش گذشت ....
پ . ن : خیلی چیزایی جالب در مورد Capital Allocation یاد گرفتم ولی می دونم اینجا گفتن نداره ..
پ . ن : نوشتن proposal با معلق زدن رابطه متجانس داره ... حالا هی بالانس بزن ! ...
پ . ن : این نوشته برای هزارمین بار edit شد ... !! .. البته نه edit سانسوری !

    حسین  |    |  April 20, 2009




Many years in prison !

خواب دیده که من رو دارن می برن زندان ... نه از این خواب الکی های بعد از ناهار که آدم تا خرخره خورده ها .... از اونایی مو لا درزش نمی ره ... همونایی که بعد سحر می آن و تعبیرشون رد خور نداره ... زندانی شدن رو این کتاب های تعبیر خواب گفتن یعنی به غم دنیا دچار شدن ... ما که خیلی وقته توی زندونیم ، دیگه پیرزن رو از تاکسی خالی می ترسونی !!! ... یاد آهنگ فریدون می افتم ... تو می دونی !!! ... می پرسم "حالا چقدی باید زندانی می موندم ؟!؟" ... می گه "سه سال" ... یا علی و بچه هاش ... جونه خودم دیگه سه سال تحمل ندارم ... چرتکه که می ندازم می بینم شایدم دو سالش هم گذشته و امسال سال آخرش باشه ... خوشبینانه اش این می شه ... البته اگه این سه سال از امسال شمارش نشه !!! ... که بعیدم نیست ... اصلآ وضعیتمون چطوری هست که دیگه بخوایم به غمی هم دچار بشیم .... داستان گل و چمنه فکر کنم ... دیگه داره پوستمون کلفت می شه ... یه چیزی توی مایه های کرگردن ... !!! ... اجالتآ قرار شده بچه خوبی باشم تا بهم عفو عمومی بخوره و یه کم بهم تخفیف بدن ... خیلی توی فکره ... جدی جدی هااااا !!! ... یعنی اگه قرار بود فردا بیان جمع ام کنند ببرن قصر اینطوری توی فکر نمی رفت که الان غرق شده ... گمونم خوابه به این چیزا تموم نمی شده ... اما خب روحیه مریض رو باید همیشه مدنظر داشت ... ما همچنان دلمون خوشه که توی زندان می شه کارهایی خیلی خوبی کرد ... مثلآ به گذشته و زندگی ایی که کردیم فکر کنیم ... بیوگرافی خودمون رو بنویسیم ... به آدمایی فکر کنیم که دوسشون داشتیم و داریم ... تازه شم می شه کلی دوست از هم سلولی ها و هم بندی ها پیدا کرد ... با هم می ریم قدم زنی توی حیاط زندان ... توی راه روها سوت می زنیم ... زیرپیرهنی هامون رو آویزون می کنیم از تخت و چادر سرخ پوستی های بچگی هامون رو اعلم می کنیم ... اووووووووووووووه .... توی زندان خیلی خوش می گذره ... فقط نباید به غمش دچار بشی ... !!!

پ . ن : اینم شانس ماست دیگه ... باید با اینم رقصید ... با توجه به پست قبل کم کم دارم رقیب جدی جمیله می شیم !!! ....
پ . ن : واقعآ روحش شاد ... ببین چطوری بود که من از 4 سالگی یادمه چطوری می رقصید ... اگه مرده البته روحش شاد ... اگه هم زنده ست وقتی مرد روحش شاد ... اگه هم یه ذره مرده ، زودتر بمیره که روحش شاد بشه ...
پ . ن : به قول آقا افشین ، یه قرداد و دمش گرم بابا دمش گرم ... !!!
پ . ن : قر و ماچ هر دو از ابزار لهو و لعب به حساب می آن ... حتی اگه به همجنس بدی ! ... منظورم قره بود ...

    حسین  |    |  April 08, 2009




Dance me to the END !

اگه می شد حتمآ یه program رقص هم apply می کردم ... رقصیدن از همون اولش چیزی بیشتر از تکون دادن هماهنگ اندام بدن بوده و من خیلی وقته که این رو فهمیدم ... اما دیشب برای خودش معنی جدید داشت ... چند سالی می شه هر مهمونی که می رم با هر کسی که بخواد می رقصم و تا پام رو از در می ذارم بیرون تمام رقصیدن هام رو پشت در جا می ذارم و در رو می بندم ... اینطوری رقصیدن رو دوست دارم ... Like nobody watches ... نمی دونم دیشب بیشتر آرامش بخش بود یا هیجان انگیز ... رقصیدنم با همیشه فرق داشت ... نه چیزی خوردم نه از خودم چیز زیادی گفتم ... فقط رقصیدم ... بی دلیل و بی مقدمه ... آخرش هم بدون شروع کردن آشنایی جدیدی با یه خدافظی ساده ، عین سلام اولشه تموم شد ... انگار معلوم بود که فقط اومدم که برقصم ... چقدر خوب بود یه رقص کلاسیک هم یاد می گرفتم ... واقعآ باید مهیج باشه ... رقصایی مثل Salsa , Mambo , Rumba, Danza ... مامان می گه زشته ، خوب نیست پسر اینطوری خوب برقصه ... دخترخاله و دختردایی خوششون می آد ... فانی می گه به منم یاد بده ... بابا مثل همیشه چیزی نمی گه ... پسرهای فامیل همیشه آقا هستن ... نمی دونن آقایی بعضی جاها معیارهایی دیگه ای داره !!! ... من می گم یه شب که هزار شب نمی شه ... !!!

پ . ن : دیشب توی هیچ عکسی واینستادم ... فقط رقصیدم ... همین !!
پ . ن : پست طولانی قبل فقط برای ثبت وقایع شروع سال جدیده ... اعتبار دیگری نداره ! ...
پ . ن : تلویزیون داره مسابقه روجر فدرر رو توی Miami نشون می ده ... ناخودآگاه می آد توی ذهنم که چطوری تونسته ویزا بگیره اونم بدونه فاند .... !!!

    حسین  |    |  April 02, 2009








دوران چو می نویسد به عارضت خطی خوش
یا رب! نوشتهء بد از یار ما بگردان!

June 2009
May 2009
April 2009
March 2009
February 2009
January 2009
December 2008
November 2008
October 2008
September 2008
August 2008
July 2008
June 2008
May 2008
April 2008
March 2008
February 2008
January 2008
December 2007
November 2007
October 2007
September 2007
August 2007
July 2007
June 2007
May 2007
April 2007
March 2007
February 2007
January 2007
December 2006
November 2006
October 2006
September 2006
August 2006
July 2006
June 2006
May 2006
April 2006
March 2006
February 2006
January 2006
December 2005
November 2005
October 2005
September 2005
August 2005
July 2005
June 2005
May 2005
April 2005
March 2005
February 2005
September 2004
August 2004
July 2004
June 2004
May 2004
April 2004
March 2004
February 2004
● October 2003
● September 2003
● August 2003
● July 2003
● June 2003
● May 2003
● April 2003
● March 2003
● February 2003
● January 2003
● December 2002
● November 2002
● October 2002
● September 2002
● August 2002
● July 2002
● June 2002
● May 2002
● April 2002
● March 2002
● February 2002
● January 2002



   
   
© 2005-2006  All Rights Reserved www.karebad.org